
چون نهم بر چشم جان آرای چشم،
شیبم و از سر شوم تا پای چشم.
تا ببیند بندبندم چشم تو،
تن شود یکسر مرا چون نای چشم.
چشم از چشم تو بر نتوان گرفت،
مانده در افسون چشم افسای چشم.
روزن راز است و جادوی جهان،
آن شررانگیز و شور افزای چشم.
نیمخواب است و گران جنب و بناز،
وز تن آسانی است و جان آسای چشم.
جان ما را از جهان آرایه بس،
چشم جان آرای و جان آرای چشم.
چشم از آن دارم که بینم چشم تو،
رای و رویم چشم و روی و رای چشم.
چشم من جز چشم تو چشمی نداشت،
ای خوشا زین چشم خواهشزای چشم!
چشم سبزت را نهان یکسر بدید
وه از این گستاخ نا پروای چشم!
آسمانی در زمین دید ای شگفت!
هر که دید آن آسمان آسای چشم .
آسمان در چشم تو گم می شود
آسمانی چشم من ! بگشای چشم.
چون بگشایی چشم بهر دیدنش
جویم از هر سوی و از هر جای چشم .
تا بماند بی گزند از چشم زخم
شد کبودی بر کبود اندای چشم.
گر شود ابری زمانی آسمان
گردد از اندوه خونپالای چشم.
بر گشاید جوی اشکم بر رخان
ز ابر اندوه آسمان آلای چشم .
ز آسمانها در گذر کاکنون گشود
بر تو دریاهای جان پیرای چشم .
آسمان دریا و دریا آسمان
ای شگفت آن جفت بی همتای چشم !
دید دریا را به خشم و پر خروش
گفت زروان بیمناک : [[ ای وای چشم ! ]]
میر جلال الدین کزازی (( زروان ))
فروردین ۱۳۸۸












