تبليغاتX
دوستداران دکتر کزازی(شهریار زبان پارسی )

به نام آنکه وجودم ز وجودش به وجود آمده است
این چامه ی زیبا و آهنگین را استاد دکتر میر جلال الدین کزازی در فروردین ماه ۱۳۸۸ سرودند که هنوز در هیچ روزنامه یا ماهنامه فرهنگی ادبی چاپ نشده است.  برای نخستین باراین سروده ی آهنگین  در تارنگار دوستداران ایشان درج می شود.

 kazzazi

چون نهم بر چشم جان آرای چشم،

شیبم و از سر شوم تا پای چشم.

تا ببیند بندبندم چشم تو،

تن شود یکسر مرا چون نای چشم.

چشم از چشم تو بر نتوان گرفت،

مانده در افسون چشم افسای چشم.

روزن راز است و جادوی جهان،

آن شررانگیز و شور افزای چشم.

نیمخواب است و گران جنب و بناز،

وز تن آسانی است و جان آسای چشم.

جان ما را از جهان آرایه بس،

چشم جان آرای و جان آرای چشم.

چشم از آن دارم که بینم چشم تو،

رای و رویم چشم و روی و رای چشم.

چشم من جز چشم تو چشمی نداشت،

ای خوشا زین چشم خواهشزای چشم!

چشم  سبزت  را  نهان  یکسر  بدید‌‌‌

وه  از  این گستاخ  نا پروای   چشم!

آسمانی   در  زمین  دید  ای شگفت!

هر که دید   آن  آسمان   آسای  چشم .

آسمان   در  چشم  تو   گم  می شود

آسمانی چشم من ! بگشای چشم.

چون بگشایی چشم  بهر  دیدنش

جویم از هر سوی و  از هر جای چشم .

تا  بماند   بی گزند   از  چشم  زخم

شد   کبودی  بر  کبود   اندای   چشم.

گر   شود   ابری   زمانی   آسمان 

گردد    از   اندوه   خونپالای   چشم.

بر گشاید   جوی   اشکم   بر  رخان

ز  ابر   اندوه   آسمان   آلای  چشم .

ز  آسمانها  در گذر  کاکنون   گشود

بر تو  دریاهای  جان پیرای   چشم .

آسمان   دریا   و   دریا   آسمان

ای شگفت آن جفت بی همتای چشم !

دید   دریا   را  به  خشم  و پر  خروش

گفت  زروان  بیمناک : [[ ای وای چشم ! ]]

                                                       میر جلال الدین کزازی (( زروان ))

                                                                 فروردین ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 19:16  توسط سعید دولتی  | 

 

kazzazi

مثل آب هستی تو در شکوه و آرامی

ای که سوی دلهامان میزنی دمی گامی

با  کلام  شیرینت  شاهنامه   را مانی

با  نسیم   افکارت   آبروی   ایامی

تا همیشه نام تو ماندگار چون خورشید

ای  تجسم   حافظ   ای  تراوش  جامی

یار  و  یاورت  بادا  هر  چه  نور  و   اندیشه

دور  و دور  باد  از  تو هر چه رخوت و خامی

سید سعید هاشمی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:12  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

دوستان نیک اندیش را درود می گویم. چون خود در واپسین نشست شاهنامه در شهر کتاب مرکزی هنباز شده بودم. بر آن شدم تا این گفتار نغز و شیوا را بنویسم. امید است که خوانندگان گرامی و ادب دوست این جستار را پسندیده و دلپذیر افتد.

kazzazi 035

به نام روشن کـَردگار واپسین دیدار و گفتارخویش را در زمینه ی بررسی داستان رستم و اسفندیار آغاز می کنم از بُن جان امید می برم که این رشته از گفتارها سودمند افتاده باشد پاره ای از شگرفی ها و نغزی ها و نکته های نهفته ی شاهنامه را بر شما آشکار گردانیده باشم. من، داستان را به کوتاهی پِی خواهم گرفت به فرجام خواهم رساند، سپس به آن نکته ی بنیادینی که زبان داده بودم در فرجام این گفتارها بدان بپردازم باز خواهم گشت، آن نکته هم آن است که چرا رستم در هماوردی و روبارویی با اسفندیار به فریب و فسون دست میازد. این رفتار زیبنده ی جهان پهلوان ِ شاهنامه که می توانیم گفت آرمان ِ انسان ایرانی است ، نیست .اما داستان بدانجا رسیده بود که لابه های رستم در اسفندیار کارگر نیفتاد او به ناچار تیرِ گزین ِ دو شاخ را در کمان نهاد و مرگ و زمان ِاسفندیار را بدینسان به چشمان او گسیل داشت. اسفندیار از اسب به زیر افتاد و، اندکی پس از آن جان باخت. اما پیش ازمرگ با استاد سخن گفت، به گونه ای پذیرفت که آن سرنوشت را، وی خود برای خویش پایه ریخته بوده است،و رستم بر آنچه بر او رفته است به راستی گناهی نداشته است. سپس اسفندیار به کاری شگفت آور دست یازید، آن کار این بود که پورِ مِهین خویش بهمن را، به رستم سپرد تا او را در زابلستان بِپرورد و، بیاموزد و، مردی شایسته ی فرمان راندن بر ایران از او بسازد. این رفتار ِاسفندیارآشکارا نشان می دهد که او به راستی کینی از رستم در دل نداشته است .مانند هر ایرانی دیگر، رستم را چونان پهلوانی بزرگ ، یا بدانسان که اختر شماران و پیشگویان هنگامی که زال و رودابه با یکدیگر پیوند می خواستند گرفت، باد دیدن زایچه و اختر رستم گفتند امید ایرانیان می شمرده است .انگیزه ای دیگر جز باور و دل استواری بر رستم، شاید آن است که اسفندیار امیدی به پدر خویش گشتاسب نداشته است که او را به مرگجای سیستان فرستاده بوده است، تا او بهمن را به شایستگی بپرورد و ببالاند. پشوتن، که گفتیم خردِ گسسته ی اسفندیار شمرده میشده است این کار اورا استوار می دارد اما بزرگان ِ زابلستان همداستان نبوده اند که رستم بهمن را بپرورد و نزد خود نگاه بدارد، به او می گفتند که به هر روی بهمن کین ِ پدر را در دل همواره نِهُفته خواهد داشت، هر زمان بتواند این کین را خواهد توخت. خون پدر را از کُشَندگان او که با زابلیان است، خواهد ستاند اما رستم بر پایه ی خوی و خیم ِ پهلوانی خویش در پاسخ می گوید که من آنچه را هم اکنون شایسته می دانم به انجام خواهم رساند، از آینده هیچ کس آگاه نیست هر چه بودنی باشد و سرنوشت، به انجام خواهد رسید اما آن نگرانی و بیم که زُواره و دیگر بزرگان سیستان داشته اند، بیراه نبوده است آینده آشکار می دارد که بهمن به کین خواهی پدر به سیستان می تازد. زمانی که رستم در چاه برادر نابکار خویش شَغاد در افتاده بوده است و از جهان رفته. بهمن سرزمین پهلوانان را برمی آشوبد، نخست بر آن سر افتاد که زال را پیری دیرینه سال و زمان فرسود بوده است، از پای در آورد اما پیران و اندرزگران او را ازین کار باز می دارند. به ناچار بر پایه ی سوگندی که بهمن یاد کرده بوده است میفرماید که قفسی آهنین بسازند و زال را در آن قفس بیافکنند و همواره بیاویزند تا پای او هرگز خاک را درنساید تا سوگندِ بهمن راست و درست برآید و بشود. به هر روی نمی خواهم به این نکته به فراخی بپردازم اما همچنان در دو کمانه می گویم که اگر در پیکره ی داستان بهمن زال را نمی کشد، چندان به بخشایندگی و بزرگواری او باز نمی گردد. زال در شاهنامه نامیراست، زیرا که در نماد شناسی شاهنامه زال نشانه ی راز آلود زمان است . من بر آنم که زال باز تابی است از خدای باستانی ِ زمان در فرهنگ و باورشناسی ایرانی که زَروان یا زُوروان نامیده می شده است حتی می توان بر آن بود که، نام ِ زال با نام ِ این خدا در پیوند است. سِتاک یا ریشه ی باستانی و تاریخی هر دو نام یکی ست. آن زر که ما در زَروان می بینیم، نامی شده است برای پهلوان ِ پیر سر شاهنامه. زال ،زَر هم نامیده شده است. ریختی دیگر از زال. آنچنان که گاه رستم ِ زال رستم ِ زر، گفته شده است نمونه را در چامه ی بلند و بی مانند فرخی سیستانی که به چامه ی سومَنات نام برآورده است این آمیغ رستم و زر به کار رفته است .زر می تواند ریختی دیگر بیابد مُصّوت کوتاه به مصوّت بلند دگرگون بشود، آن ریخت زار است. در زبان های ایرانی هم می دانید «ر»و« ل» یا لام، جای یکدیگر را می گیرند. پس زار به ریخت زال در آمده است. از دید زبانشناسی ِ تاریخی ِ سنجشی این دو نام را در سِتاک می توانیم با نام ِ خدای زمان در اسطوره های یونانی بسنجیم که، کِرِنوس بوده است. ستاک آن نام هم سنجیدنی است با ستاکی که زَروان و زال از آن برآمده است. هم از این روست که ما در شاهنامه هیچ سخنی از مرگ و فرجام زال نمی بینیم. می توان بر این پایه ویژگی ِشگفتی انگیز زال را که پیرسری ِ اوست نیز، باز نمود و راز گشود. زال نوزادی بود که پیر به جهان آمد. این پیری در نوزادی می تواند بازگردد به پیوندِ زال با زمان، فرجامی بود در آغاز یا آغازی در فرجام . به هر روی، بهمن نزد رستم می ماند، برنایی برازنده و برومند می شود . زمانی گشتاسب پیکی به سیستان می فرستد و، ازرستم می خواهد که بهمن را به نزد او گُسیل دارد . رستم چنین می کند، این فرجامی فرخنده بر داستان رستم و اسفندیار می سزد که این بیتهای پایانی داستان را من برای شما برخوانم.

kazzazi
با پادشاهی بهمن بخش پهلوانی شاهنامه به فرجام می آید، بخش تاریخی آن آغاز می گیرد. زیرا بهمن ِ اسفندیار با اردشیر دراز دست پادشاه هخامنشی یکی دانسته اند.
شنیدم من بر پا ایستاده رسیدی تا به زانو دستِ بهمن
بیتی از چامه ی پرآوازه ی شب از منوچهری. در این بیتها از شاهنامه نیز بر دراز دستی بهمن یا اردشیر انگشت بَرنهاده شده است:
چو گشتاسب روی نبیره بدید /شد از آبِ مژگان رخش ناپدید
بدو گفت:«
اسفندیاری تو، بَس /نمانی جز او را، به گیتی، به کَـَس.»
وُرا یافت روشن دل و یادگیر/وز آن پس همی خواندش اردشیر

گَوَی بود با زور و گسترده دست /خردمند و دانا و یزدان پرست.
چو بر پای بودی سرانگشتِ اوی / ز زانو فروتر بُدی مشت اوی.
همی آزمودش، به یک چند گاه / همی کرد بالای او را نگاه
به میدان و هنگام ِبزم و شکار/ گَوی بود مانندِ اسفندیار
از او هیچ گشتاسپ نشکیفتی / به مِی خوردن اَندرش بفریفتی
آنچنان گشتاسب بهمن را گرامی می داشت که بی او به سر، نمی توانست برد و شکیبا نمی توانست ماند. به هنگام نشستن ِبه بزم وباده نوشی هم ، بیش از پیش او را گرامی میداشت. زیرا که باده آنچنان را بدانسان که در آن داستان شنیده اید، آنچنان تر می کند.
به هر روی داستان بدینسان به فرجام می آید، اما جز آن نکته ی بنیادین، چند نکته ی دیگر نغزهم در این داستان هست که اندیشه ی ما را به خود در می کشد. نکته هایی که پُرسمان خیز و هنگامه ساز و پُرچند و چون است، مانند آن فریب و فسون که رستم در کار آورد. یک نکته این است که، چرا اسفندیار با رستم به نبرد بر می پردازد؟ چیستی و چرایی این نبرد راچگونه می توان یافت؟ پاسخی که من بدین پرسش می دهم این است : در رویارویی رستم و اسفندیار به راستی دو ویژگی ، دو پایگاه، با هم نبرد می آزمایند، پادشاهی و پهلوانی. هرگز پیش از این نبرد ما به این گونه رویارویی و هماوردی در شاهنامه باز نمی خوریم . پهلوانی و پادشاهی دو روی یک سکه اند، اگر یکی نباشد دیگری بهانه ی بُوِش یا علت وجودی خود را از دست خواهد داد.اگر پادشاه تاجدار است، پهلوان تاجبخش است. می توان گفت که پادشاهی بر پهلوانی استوار شده است. پس این دو نمی باید ،روباروی یک دیگر بایستند. در داستان رستم و اسفندیار چنین می شود. پادشاهی و پهلوانی از هم جدا یی می گیرند، با هم می ستیزند در می آویزند. درست است که پهلوانی بر پادشاهی چیره می شود، بدانسان که ما در سراسر شاهنامه می بینم. هر زمان نیاز هست که یکی ازاین دو بر دیگری برگزیده بشود، هر آینه پهلوانی است که بر پادشاهی برتری می یابد پهلوانان همواره از آن تن در می زنند، که پادشاهی را بپذیرند، زیرا پهلوانی کم از پادشاهی نیست در شاهنامه می توانیم گفت حتی برتر از آن است. اما به راستی رستم که نماد پهلوانی است با کشتن اسفندیار که نماد پادشاهی است خود را نیز می کشد. همان پیشگویی است که آن را به زرتشت باز خوانده اند. زرتشت پیش گفته بود که هر کس اسفندیار را بکشد به خواری کشته خواهد شد. کیفر کشتن اسفندیار مرگ زبونانه ی رستم است، مرگی که به هیچ روی سزاوار پهلوانی بزرگ چون او نیست. رستم و رخش در آن چاه سارکه نابرادری ِ نابکار ِ رستم در کابلستان بر سر راه وی کنده بوده است، می افتند و می میرند. مرگی درخشان برای رستم نیست، مرگی است از سر ِناچاری. به هر روی یک نکته این است. نکته ی دیگر که همچنان جای درنگ و چند و چون دارد، در داستان رستم و اسفندیار، آن است که چرا اسفندیار که در فرهنگ آیینی ایران سِپند ترین چهره است، زیرا که گسترنده ی دین بِهی است. زیرا که این سپندی در نام او هم آنچنان که پیشتر از او یاد رفت ،آشکار است، آفریننده ی سپند و پاک است اسفندیار. چرا چهره ای چنین آیینی ،سپند، پاک در شاهنامه تا مرز ِچهره ای خودکامه، خشک اندیش، یک سو نگر فرود می آید! چهره ی اسفندیار به راستی در شاهنامه چهره ای فره مند و پر فروغ نیست، خواننده همواره رستم را می ستاید، گرامی می دارد، او را درکردار و رفتار درست و به آیین می شناسد نه اسفندیار را . این دوگانگی، ناسازی چیست، از کجاست؟ پرسشی است که به راستی پاسخی، روشن و بسنده برای آن نیست . پاسخی که من بدین پرسش می دهم این است :تو گویی دو روند، دو جویبار، در فرهنگ و تاریخ ایران که از یکدیگر جدا بوده اند، هر کدام به راه خویش می رفته است در این داستان به هم می رسد با یکدیگر در می آمیزند، می توانیم گفت، شاید، که یکی فرهنگ ِرسمی، فرهنگ دیوانی بوده است، یکی فرهنگِ مردمی. اسفندیار چهره ای ست از فرهنگ دیوانی، رستم چهره ای ست از فرهنگ مردمی. از آنجاست که اسفندیار در برابر شکوه و فـَرّّ رستم بی فروغ می ماند . حتا بهمن، فرزند اسفندیار که چهره ای نکوهیده تر از پدر، در شاهنامه دارد، در نوشته های پهلوی با ویژگی و بَر نام ِ کِشتَرکَـَیان ستوده آمده است و گرامی داشته شده است .پایگاه و ارج بهمن در میان کََیانیان به ارج و پایگاه ستاره ی تِشتَریا تیر در میان ستارگان می ماند. تِشتَر ستاره ای ست سپند . زیرا ستاره ی باران است، ستاره ای است که مایه ی فراخی و پر باری و تََرسانی ست. ایزدی که در این ستاره ، نمادینه شده است همواره با دیو خشکسالی در ستیز است .این است که نکته ای دیگر بنیادین در داستان رستم و اسفندیار این دیگر سانی و وارونگی چهره هاست. اما برگردیم به آن نکته ی دیگر که بیش از هر نکته ای در داستان رستم و اسفندیار ذهن خواننده را ، به خود در می پیچد. اما پیش از اینکه این نکته را بشکافم، خوش می دارم که از آسیب جای اسفندیار یاد کنم که چشم اوست . ما در حماسه هایی چند با پهلوان رویینه تن روبروییم. آشناترین این رویین تنان، پهلوانِ نامدار یونانی، اَخیلوس یا آشیل است . هر کدام از پهلوانان ِ رویین تن آسیب جایی داشتند، همان آسیب جای است که مایه ی مرگ آنان می شود. آسیب جای پهلوان یونانی ، پاشنه ی پای اوست . مام ِ آشیل از بَغ بانوان بود، از خدایان مادینه ،بَغ بانویی به نام
تِتیس.هنگامی که آشیل را زاد، او را از فراز نای اُلَمپ به جهان زیر زمین برد، به جهان مردگان. رودی سپند آیینی بود به نام استیکس ،جهان مردگان را از جهان زندگان جدا می داشت روانهای مردگان می بایست از این رود می گذشتند تا به جهان زیر زمین به هادِس راه می بردند بر پایه باورهای یونانیان کهن اگر برای جنگاوری، پادشاهی آیین سوگمرگ برپای داشته نمی شد ،روان او بر کرانه ی این رود سرگردان می ماند. آن زورق بان دوزخی که شاروُن نام داشت، مردی چهره درهم کشیده، دُژم روی، هراس انگیز ،مرده را بر زورق خود بَرنمی نشانید و از این رود نمی گذرانید و به کرانه ی دیگر نمی برد آبهای این رود، آبهایی از گونه ای دیگر بود. تتیس آشیلِ نوزاد را ، برهنه تن در این رود فرو برد. تن نوزاد با این آبِ سپند پیوند گرفت، مگر در آنجا که تتیس با دو انگشت خود پشت پای آشیل را گرفته بود، آب رود بدان بخش از تنِ نوزاد نرسید. آن بخش آسیب پذیر ماند. یا پهلوان ژرمنی، زیگفرید که همچنان رویینه تن است، آسیب جایی در پشت خود داشت هنگامی که تن در خون اژدها می شست تا رویینه بشود برگی از درخت افتاد و بر پشت او جای گرفت و خون به اون بخش از پشت وی نرسید. از دید اسطوره شناسی ِ سنجشی اگر ما آسیب جای این پهلوانان رویینه تن را با آسیب جای پهلوان ایرانی بسنجیم، آشکارا برتری و مایه وری و ژرفای اندیشه و فرهنگ ِایرانی را خواهید دید .اوش یا پاشنه معنایی راز آلود، نهانی در خود نهفته نمی دارد، اما آسیب جای اسفندیار چشم ِ اوست این نکته ی نغزِ نهان را بر ما آشکار می دارد، آنچه به آدمی گزند می رساند ، حتی می تواند مایه ی مرگ و نابودی او بشود، چشم اوست، نگاه اوست ،اندیشه ی اوست، ازآنجاست که ما آسیب می پذیریم. چشم ما می توانم گفت برترین ِاندام ماست ، چشم ماست که اندیشه و خرد و ذهن ما را می سازد. ساختار ذهن ِ ما دیداری ست. ما از بینایی بیشترین بهره را می بریم برای همین است که در بسیاری از زبان های جهان واژه ی دیدن برابر می افتد با اندیشیدن. در پارسی نیز چنین است. می گوییم در این باره چه می بینی؟ چه می اندیشی؟ بینش تو، دیدگاه تو، نگاه تو چیست؟ این معنای ژرف که در آسیب جای اسفندیار هست، نه در پشت زیگفرید نهفته است، نه در پاشنه ی آشیل. به هر روی، بر گردیم به آن نکته ی ناب ِ بنیادین. چرا رستم در نبرد با اسفندیار به فریب و فسون دست میازد؟ پاسخ این است: چون اسفندیار پهلوانی ست رویینه تن. پیشترهم گفتم رویینگی اسفندیار چندان در شاهنامه باز نتافته است، چند جا از آن سخن رفته است، آن هم به شیوه ای نمونش وار، به اشارت. استاد هرگز در رویینگی درنگ نورزیده است، آن را به فراخی در داستان نیاورده است. اما به هر روی اسفندیار رویینه تن است، پس پهلوانی است فراسویی، از گونه ای دیگر . تیر ِگـَزین، چاره ی که سیمرغ می یابد ،همسنگ وهمتراز رویینگی است در اسفندیار. با این چاره با این ترفند، آن بخش مینوی و فراسویی که در اسفندیار هست، رویینگی وی، کارکرد و اثر خود را از دست می دهد. اسفندیار فرو می افتد تا پهلوانی مانند دیگر پهلوانان، پهلوانی که از گوشت و پوست و خون ساخته شده است. چنین پهلوانی هرگز هماورد رستم نیست. پس نمی توان گفت که به راستی رستم به فریب و فسون، به ترفند ونیرنگ دست یازیده است. همواره در حماسه، ما در برابر هر نماد، به نمادی وارونه باز می خوریم، که من آن را پاد نماد می نامم. چون جهان ِ حماسه آنچنان که پیشتر هم گفته شد جهان روبارویی و ستیز و کشاکش و هماوردی است. پس هر نمادی همتایی، همسنگی، وارونه ی خویش دارد که پاد نماد آن است، چون اگر چنین نباشد آن کشاکش و ستیز در نخواهد گرفت، حماسه ای پدید نخواهد آمد. هر کدام از این دو را اگر ما نماد بنامیم رویینگی یا تیر گزین، آن دیگری پاد نمادِ آن یک خواهد شد. هنگامی که نماد و پاد نماد در داستان پدید می آیند، یکدیگر را از کارآیی و اثر می اندازند، دو پهلوان هم سنگ و همتراز می شوند در چنین چگونگی و حالی، هیچ پهلوانی تاب ایستادگی در برابر رستم را ندارد. از این روست که اسفندیار به دست رستم از پای درمی آید. پادشاهی بَرخی ِ (قربانی) پهلوانی می شود، اما پهلوانی هم پایگاه خود را از دست می دهد. رستم با کشتن اسفندیار به راستی خود را می کشد هم از این روست که با مرگ رستم بخش پهلوانی در شاهنامه به پایان می رسد، بخش تاریخی آغاز می گیرد. به هر روی هر کدام از داستان های شاهنامه را ما بکاویم، بررسیم، به ژرفی در آن بنگریم ، با نکته های نغز و نهفته ی بسیار روبه رو خواهیم شد، یافتن این نکته ها باز بسته است به توان کاوش و ژرف نگری ما در شاهنامه. شاهنامه، بارها گفته ام نامه ی فرهنگ و منش ایرانی است، نامه ی هزاره هاست، هزاره های تاریخ و فرهنگ ایرانی در شاهنامه به یادگار مانده اند، برای ایرانیان. همه ی ایرانیان هر زمان می توانند بر پایه ی شناختی که از شاهنامه دارند راهی به مازهای راز، به هزار تویی که شاهنامه را می سازد، ببرند. پاره ای،بخشی، نمودی، بازتابی، نکته ای از فرهنگ و منش ایرانی را از میانه این مازها و هزارتوها به در بکشند و بشناسند و بشناسانند. من آگاهانه واژه ی تاریخ را به کار نمی برم چون شاهنامه فراتر و فزون تر و مِهین مایه تر و بَرین پایه تر از آن است که کتابی تاریخی باشد. ما در شاهنامه تاریخ را به شیوه ای نهانی و نِهادین باز می یابیم. بدان شیوه ای که ایرانیان آن را در درازنای زندگانی خود آزموده اند. بازتابِ رخدادهای تاریخی را در ژرفای ِ نهاد ایرانی می بینیم. به ویژه ، نهاد ِ فراگیر ما ایرانیان،آن چه من آن را ناخودآگاهی ِتباری ِ ایرانی می نامم . فسون ِ فسانه رنگ شاهنامه نیز از همین ویژگی مایه می گیرد .اگر کتابی تاریخی می بود مانند، هر کتابی دیگر از این دست، دّژَم بود و خشک و بی بهره از گیرایی و فسون. حتی هنگامی که شما بخش تاریخی شاهنامه را می خوانید با اینکه این بخش تاریخی نامیده شده است در سنجش با بخشهای دیگر، با تاریخ به راستی روبه رو نیستید، هر چند چهره ها در بخش تاریخی نمادینه نیستند. زمان و جایگاهشان بر ما روشن است. اما، این چهره های تاریخی در جهانی رازناک و مه آلوده، بر ما آشکار می شود. تاریخ است اما در باز گفتِ مردمی آن. شما در بخش تاریخی می خوانید که چگونه اردشیر بابکان بنیاد گذارجهانشاهی ساسانی با کِرم هَفتواد می جنگد. این نبرد، نبردی نمادینه و اسطوره شناختی است نه تاریخی. در هنگامی که داستان های بهرام چوبینه یا بهرام گور را می خوانید همچنان باز می گردید به جهان َحَماسه و اسطوره. با پتیارگان و دیوان و جاندارانی نبرد می آزمایند این دو بهرام، که هیچ نمونه ای در جهان ِ برون ندارند، این است که آنچه من در باره ی شاهنامه می گویم از سر شیفتگی من به این نامه ی نامبردار نیست، از باور من بر می خیزد. شاهنامه نامه ای است زنده ، تپنده، همواره به روز. پیام هایی که ما در شاهنامه می یابیم هرگز زمان بر نیست ، چون کتابی تاریخی شمرده نمی شود. از آنجاست که ما امروزیان هم که در جهانی دیگر سان به سر می بریم، بدان نازانیم که دروازه های کیهان را به روی خود گشوده ایم، یا تا ژرفاهای ماده را شکافته ایم، می خواهیم به فن آوری ریزنگر، ریزکاو بپردازیم. در روزگار رسانه ها و گسترش آگاهی ها هستیم، شاید کسانی بیانگارند که نامه ای باستانی مانند شاهنامه در روزگاری چنین دیگرسان، به کار ما نمی آید، اما من به آواز بلند میگویم که ما در این روزگار بیش از هر زمانی دیگر به شاهنامه نیازمندیم. درست از آن روی که، به اون شگفتی ها دست یافته ایم . ما اگر می خواهیم در جهانی چنین پیچیده همچنان ایرانی بمانیم،خود را بشناسیم ، بدانیم که کیستیم، در پهنه ی جهان و تاریخ چه جایگاهی داریم باید خود رو بشناسیم ، برای شناختن خود ناچاریم با شاهنامه آشنا بشویم، پیوند بگیریم. به هر روی من دامان گفتار را در می چیینم ،برای یکایک شما از درگاه دادار آرزوی بهروزی و پیروزی و بی گزندی و سربلندی و کامگاری و بخت یاری دارم . ایدون باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:40  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

 

Dr. Kazzazi

 

  نمايشگاه بين‌المللی قرآن كريم، بيشتر نمايشگاهی است كه هرچه در آن می‌گذرد، همان است كه در سال‌های گذشته بوده و در زمينه ادب نيز وضع به همين منوال است.

«ميرجلال‌الدين كزازی» استاد دانشگاه، پژوهشگر و از چهره‌های ماندگار كشور، در گفت‌و‌گو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: نمايشگاه قرآن هرساله بر پايه عادت و طبق روال سال‌های قبل برگزار می‌شود، سخنران سخنی می‌گويد، چند نفری می‌شنوند و كار در همان‌جا به پايان می‌رسد. بايد توجه داشت، اين نمايشگاه زمانی سودمند است كه اثری ماندگار و پايدار بر جامعه و فرهنگ داشته ‌باشد، به سخن ديگر آن‌چه در نمايشگاه می‌گذرد، می‌بايد زمينه را برای پويايی فرهنگی و اجتماعی تا سال آينده و نمايشگاهی ديگر آماده كند.

كزازی افزود: يكی از اين كارسازی‌ها و اثرگذاری‌هايی كه نمايشگاه قرآن می‌تواند داشته باشد، تأثير بر حوزه نشر به‌ويژه نشر دينی و قرآنی است؛ علاقه‌مندان در نمايشگاه قرآن می‌توانند با كتاب‌های تازه و ارزشمند در زمينه ادب آيينی يا ادب قرآنی آشنا شوند. علاوه بر اين نمايشگاه قرآن فرصتی را فراهم می‌كند تا ناشران با فرهيختگان، دانشمندان و اديبان حوزه‌های متفاوت آشنا شده و به گفت‌و‌گو بپردازند و از نيازهای جامعه باخبر شوند.

 

خالق «آب و آيينه، جستارهايی در ادب و فرهنگ» تصريح كرد: هم‌چنين نمايشگاه قرآن فرصتی را فراهم می‌كند كه جوانان بتوانند در نشست‌هايی كه در نمايشگاه برپا می‌شود از پيران سخن بهره برند و پيران نيز استعدادهای جوان ادبی را كشف كنند.

او در پايان گفت: با همه اين‌ها برپايی نمايشگاهی سودمند و پربار نيازمند به برنامه‌ريزی باريك، سنجيده و كارآمد دارد، تا هزينه‌ها، زمان و توان بسياری كه در برگزاری نمايشگاه به كار گرفته می‌شود به بيشترين بازده برسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:45  توسط سعید دولتی  | 

 

kazzazi 034

 

چنانكه دكتر ميرجلال‌الدين كزازي، استاد دانشگاه و اسطوره ‌شناس برجسته ايراني نيز وقتي مطلع مي‌شود كه «ولنتاين» تا اين حد در ايران رواج يافته، مي‌گويد: «به راستي مايه دريغ و اندوه من است كه ما ايرانيان كه يكي از ديرينه ‌ترين و باشكوه ‌ترين فرهنگ‌ هاي جهاني را كه گنجينه گران ‌بهاي نياكان‌ ما است، داريم و بدان مي ‌نازيم، اما به جشن‌ها يا ديگر هنجارهاي فرهنگي بيگانگان روي  بياوريم.

بي‌هيچ گمان بهتر آن است كه اگر مي ‌خواهيم زنان ايراني را در جشني گرامي بداريم از جشن باستاني اسپندگان بهره ببريم كه صدها سال پيش از جشن رومي «لوپركاليا» يا جشن ترسايي ولنتاين پديد آمده است و آيين‌ها ‌و رسم و راه‌هاي آن يك سره ايراني است و با منش و فرهنگ و تاريخ ما سازگار.»

او در ادامه درخصوص پيوند جشن‌هاي ايراني با جشن ولنتاين مي‌افزايد: «جشن والنتين يا ولنتاين، جشني است كه در ۱۴فوريه برگزار مي‌شود. اين جشن از جشن‌هايي است كه در فرهنگ ترسايي از فرهنگ باستان به يادگار مانده است.

در روم كهن جشني در پانزدهمين روز از ماه فوريه برگزار مي‌شده است كه «لوپر كاليا» نام داشته است. اين جشن به لوپركوس، خداي باروري و زرخيزي بازخوانده مي ‌شده است. يكي از آيين‌ها در اين جشن آن بوده است كه دختران جوان رومي كه خواهان يافتن شوهر بوده‌اند نام ‌هاي  خود را مي‌نوشتند، درگلداني مي ‌ريخته‌اند مردان جوان رومي به بازي بخت، يكي از اين نام‌ها را بيرون مي ‌آورده‌‌ اند؛ از آن پس اين دختر و پسر جوان همانند نامزدهاي امروزي چندي با يكديگر مي ‌گذرانيده ‌اند تا اگر به هم ‌داستاني رسيدند، با هم پيوند زناشويي برقرار كنند.»

اين استاد دانشگاه مي‌افزايد: «در روم ترسا كيش اين جشن در روز چهاردهم  فوريه برگزار مي ‌شده است، آنچه از جشن باستاني در اين جشن نو برجاي مانده است، اين است كه اين جشن هم به گونه‌اي جشن زنان شمرده مي‌شود.

در جشن ولنتاين مردان به زنان دلخواه خود گل يا شيريني ارمغان مي‌كنند.

اگر اين جشن بدين‌نام خوانده مي‌شود بر پايه بازگفتي از آنجاست كه آن را به يكي از هفت‌مرد شهيد ترسا باز مي‌خوانند كه والنتينوس نام داشته است.

در سده سوم ميلادي كلوديوس دوم امپراتور روم، والنتينوس را كه به آيين ترسايي گرويده بوده است بدان فرا مي‌ خواند كه به كيش كهن باز گردد والنتيوس نمي‌پذيرد، از اين روي كلاديوس به كشتن او فرمان مي‌ دهد.

دختر زندان‌بان وي، او را دوست مي ‌داشته است، والنتينوس پيش از مرگ نامه‌ اي به اين دختر مي‌نويسد. آن نامه زمينه ‌اي شده است براي ناميدن اين جشن به جشن ولنتاين.»
دكتر كزازي مي‌گويد: «اما آنچه اين جشن را با جشن‌هاي ايراني پيوند مي ‌دهد تنها يك ويژگي در آن است، ويژگي مهم بزرگداشت زنان در اين جشن رومي و ترسايي است از اين رو جشن ولنتاين را مي‌توانيم با جشن اسپندگان بسنجيم.

اين جشن، جشني بوده كه ايرانيان آن را در بزرگداشت سپندارمذ يا سپنتا ارمئيتي كه از فرشتگان زرتشتي است، برگزار مي ‌كرده‌اند. سپندارمذ پنجمين امشاسپند يا فرشته بزرگ است كه واپسين ماه سال، پنجمين روز از ماه به نام او ناميده مي‌شود.»

او اين جشن را جشن زنان مي‌خواند و مي‌گويد: در اين جشن مردان ايراني زنان خود را سرگرم مي‌ داشته‌اند، برخود بايسته مي‌دانسته ‌اند كه ارمغاني به آن پيشكش كنند.
 
به هر روي از ديد زمان برگزاري نيز جشن اسپندگان كه در پنجمين روز از اسفند ماه برگزار مي ‌شده است، با جشن لوپركاليا نزديك است. جشن ولنتاين را ما ايرانيان برگزار نمي‌كنيم.
مگر خانواده‌هايي كه آن ‌چيستي ايراني بودن خود را فرو نهاده‌اند و فرنگي ‌وار رفتار مي‌كنند.»
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:50  توسط امیر نجفی  | 

 

Kazzazi

 

آن شامگاه، شامگاه دهمين روز از ماه محرم سال شصت‌و يكم، شامگاهي شگرف بود، يگانه و ديگرسان، در آن شامگاه، زمان از پويه باز ايستاد؛ تاريخ به گوشه‌اي در خزيد و به كمين نشست و خيره نگريست.

جهان جهان، انديشناك و دلواپس، از جستن فروماند؛ زيرا زمان زمان و جستن بود نه جستن.

در آن شامگاه شگرف بود كه آسمان يكسره در خون نشست و به يكبارگي سرخي گرفت. خورشيد، شرمناك و زرد روي از آنچه در زمين رخ داده بود، چهره در خون مي‌شست و در دريايي از خون شناور بود. خوني كه بر خاك ريخت؛ اما زمان را رنگ زد و آسمان را. تا آينه را از زنگ بزدايد و از نم بپيرايد؛ از زنگ ننگ و از نم ستم. اگر آن خون بر خاك نمي‌ريخت، زمان همواره در ننگ مي‌ماند و آسمان پيوسته در زنگ؛

آن خون زنگ زداي ننگ پيراي؛ آن خون خرم خدايي كه از پاك‌ترين و تابناك‌ترين تن، بر تيره‌ترين خاك فروريخت؛ تني همه جان و راه برده به جانان كه كمترين تيرگي و خيرگي در آن نمانده بود؛ تني يكسره پيراسته از آك (=عيب) و گسسته از خاك؛ تن فرزند خون؛ خوني همه شكوه و شگون؛ خدايانه‌ترين خون: خون حسين - كه درودهاي خداي خون بر او باد! بر آن «خون خداي».

خرما آن خون كه آسمان را رنگ زد! اما، از آن پيش، زمين را از پليدي و پلشتي، از بيراهي و تباهي، از ددي و بدي شست. خارستان خاك، از اين خون، نارستان شد و خزان جهان بهارستان.

چه شارستان‌ها از آن در نينوا، آن شوره بوم تفته بينوا،رُست و چه نگارستان‌ها! آري! خوشا آن خون كه همه خرمي است! خرما آن سرخي كه يكسره سبزي است! سرخ‌ترين خون كه سبزترين نيز همان است: سرخ‌ترين سبز، سبزترين سرخ.

آن شامگاه فرجام روزي بود، از بام تا شام، سوگ و سوز؛ نيز آغاز شبي، از شام تا بام، فروغ و فروز؛ سوگي كه هزاران سور از آن زاد و سوزي كه هزاران روز بر آن بنياد گرفت. روزي هژير و پرداروگير كه هنگامه‌اي سترگ برانگيخت؛ هنگامه‌اي هنگامسوز كه جاودانه انگيخته ماند و از ترك زمين و تارك زمان آويخته؛

 هنگامه‌اي كه خامه(= قلم) به هر پايه روان و نوان باشد و به هر مايه بهايي و بهينه، آن توان را ندارد كه داستان ‌آن را برنگارد و به نامه درآورد. در آن روز، دهمين روز از ماه محرم سال شصت‌و يكم، خروشي از ناي نينوا برآمد كه هرگز از آن پس خاموشي نگرفت و در ياد روزگار، فراموشي.

زيرا آن خروش چنان سترگ و سهمگين بود كه جهان را از خواب خرگوشي برانگيخت و برآورد؛ خروشي كه در هرناي، نوايي نو دارد. اي شگفت! تا آن خون خدايانه در دشت نينوا بر مي‌جوشد، اين ناي مي‌خروشد. آن خون و اين خروش خواب نوشين و نوش دوشين نامردمان در خويشتن گم و ستمگاران بدكردار و خيره رويان تيره خوي را برمي‌آشوبد و ستم رفتگان دل آشفته و نااميدان بيگانه با نويد را بر آنان برمي‌شوراند.

جوشان خروشان، ايرانيان آن دوستداران شوريده خاندان، آن زاد مردان راد را كه در جهان‌آزاد مي‌خواهند زيست و به جان، آباد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:28  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

                

                       

 

kazzazi

 

زبان پارسی به دو ویژگی بنیادین از دیگر زبان‌های جهان جدایی می‌گیرد و فراتر می‌رود، آن چه مایه‌ی شگفتی است، آن است که این دو ویژگی با یکدیگر ناسازند و آشتی‌ناپذیر.

 یک ویژگی ستواری و سخت‌جانی است و ویژگی دیگر نغزی و نازکی. زبان پارسی در پی پویه‌ای پایدار، درشتی‌ها و ناهمواری‌های خویش را به کناری نهاده است و بن‌مایه‌ها و کارکردهای برون‌زبانی خود را یک به یک فروگذاشته است، خواست من از این کارکردها و بن‌مایه‌ها هنجارها و رفتارهایی در زبان است که ارزش و کارایی زبان‌شناختی ندارند؛ به راستی مانده‌ها و لای‌ها و ته‌نشست‌های اسطوره‌ای و باورشناختی‌اند که به زبان راه جسته‌اند.

هنجارها و کارکردهایی از گونه‌ی ریخت‌های جداگانه برای دوگانگی (تثنیه) یا نرینگی (تذکیر) و مادینگی (تأنیث) و امردی (تخنیث). زبان پارسی بدین سان به زبانی ناب و پیراسته از دید زبان‌شناسی دگرگون شده است. از دیگر سوی، آن پویه‌ی پایدار، واژه‌هایی گران و ناهموار را تراشیده است و به واژه‌هایی نرم، آهنگین، گوشنواز دیگرگون ساخته است. این همه زبان پارسی را نغزی و نابی بسیار بخشیده است، اما این نغزی و نابی مایه‌ی سستی و آسیب‌پذیری آن نشده است. زبان پارسی گزندهایی گران و آسیب‌هایی بزرگ را تا کنون از سر گذرانیده است و از بوته‌ی هر آزمون دشوار تاریخی سربلند و پیروزمند بیرون آمده است.

با این همه این زبان شکرین و دلاویز که یکی از فرهنگی‌ترین زبان‌های جهان است و درخشان‌ترین، مایه‌ورترین سامانه‌ی ادبی جهان در آن پدید آمده است، در این روزگار با دشمنی سخت نیرومند و زیانکار روبه‌روست که فناوری رسانه‌ای است.

 فناوری رسانه‌ای که حتا تا نهانگاه خانه‌های کسان راه جسته است، زبان‌های بومی را که پیشینه‌ای دیرینه و چندهزار ساله دارند، می‌فرساید؛ می‌کاهد؛ از تاب و توش می‌اندازد؛ تا سرانجام آن ها را یکسره از میان بردارد.

پس حتی زبانی به ستواری و سخت‌جانی زبان پارسی نیز در برابر هماوردی چنین سهمگین و سترگ، نیاز به یاری و پشتیبانی و دستگیری دارد. بر هر دوستدار زبان پارسی است که به یاری آن، به هر شیوه که می‌تواند، بشتابد. یکی از این تلاش‌های یاریگرانه، تلاشی است که در راه‌اندازی پایگاه زبان فارسی انجام گرفته است. پدیدآوران این پایگاه می‌کوشند که در مرز توان خویش نغزی‌ها و کارایی‌های زبان پارسی را نشان بدهند و دلاویزی‌هایی را که در ادب پارسی نهفته است آشکار بگردانند.

از درگاه دادار که او نیز بی‌گمان زبان پارسی را گرامی می‌دارد، زیرا دوستدار زیبایی است، برای آنان در این تلاش فرهنگی آرزوی کامگاری و بختیاری دارم.

میرجلال الدین کزازی - دی ماه ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:0  توسط امیر نجفی  | 

 

خبرگزاري فارس: ميرجلال‌الدين كزازي گفت: يكي از والايي‌ها و شگفتي‌هاي رودكي آن است كه او با هنر خود روزگاران بسيار كهن تاريخ و فرهنگ ايران را فراياد مي‌آورد. رودكي تنها سخنور نيست خنياگر هم هست.

kazzazi

به گزارش خبرنگار فارس، ميرجلال‌الدين كزازي عصر امروز در تالار وحدت در مراسم كنگره بين‌المللي رودكي بيان داشت: آن‌چه من دراين گفتار كوتاه خواهم گفت، گزارشي است از واژه‌اي در پيوند با سروده‌اي كه يكي از سالاران سترگ سخن پارسي كه كم و بيش با رودكي هم روزگار است در ستايش وي گفته است. آن سخنور عنصري است. عنصري سخن سالار دربار غزنوي كه به گواهي سروده‌هايش يا آن‌چه زيست‌نامه‌نويسان درباره او نوشته‌اند مردي خودپسند نيز بوده‌، در اين بيت‌ها ناچار شده كه زبان بگشايد و بي‌پرده رودكي را بستايد و بر خويشتن برتري بدهد:« غزل رودكي وار نيكو بود/ غزل‌هاي من رودكي وار نيست/ اگر چند پيچم به باريك وهم/ بدين پرده اندر مرا بار نيست»
اين استاد دانشگاه در ادامه افزود: تاريخ‌نگاران ادب چند‌و‌چوني دارند، در اين‌كه آيا در روزگار ساماني غزل چونان كالبدي ناوابسته در سخن فارسي پديد آمده بوده است يا نه. پاره‌اي بر اين گماند كه غزل بخشي از چامه بوده است كه آن را تغزل مي‌نامند. من نمي‌خواهم به اين پرسمان ادبي بپردازم.
خالق «ترجماني و ترزباني» اظهار داشت: غزل مي‌تواند در معناي يكي از گونه‌هاي ادبي بسيار كهن در ايران زمين باشد كه نام ديگر آن در پارسي دري چكامه است. يكي از والايي‌ها و شگفتي‌هاي رودكي آن است كه او با هنر خود روزگاران بسيار كهن تاريخ و فرهنگ ايران را فراياد مي‌آورد. رودكي تنها سخنور نيست خنياگر هم هست. اين چكامه‌سرايان، خنياگران سخنور يا سخنوران خنياگر به راستي شالوده ريزان و بنيادگذاران ادب فارسي هستند.
وي در ادامه افزود: دو قلمرو بنيادين‌، پهناور و پايدار در ادب كه يكي ادب رزمي است و دو ديگر ادب بزمي است، يادگاري است گران‌ارج و ارزنده كه از اينان بر جاي مانده است. اين هنرمندان افسانه‌هاي كهن پهلواني را در ترانه‌ها و چكامه‌هايشان به خنيا و آواز مي‌گفتند.
خالق كتاب «رخساره صبح» اظهار داشت: ما مي‌دانيم كه هر رزم‌نامه‌اي به ناچار بخش‌هاي بزمي نيز در درون خود دارد. شاهكارهاي بزمي شاهنامه بر همگان آشكار است زيرا هر پهلواني در كنار دست‌بر‌دها و كارهاي نمايان پهلواني، زماني نيز دل به زيبارويان مي‌باخته است.
كزازي در تكميل صحبتش گفت: شايد اگر بزرگان نامدار هنرآفرين چون رودكي نمي‌بودند اين دو قملرو ادب بدينسان بشكوه، بي‌مانند، نازش‌خيز و شكرريز پديدار نمي‌آمد. اما اندك اندك اين دو هنر از يكديگر جدايي گرفتند، بدين‌گونه كه خنياگران (آوازخوانان) سروده‌هاي ديگران را مي‌خوانده‌اند و هنوز مي‌خوانند.
اين استاد بازنشسته دانشگاه علامه ادامه داد: غزل در سپيده‌‌دم ادب فارسي واژه‌اي بوده است برابر با چكامه ساساني كه در ريخت پهلوي آن چكامك گفته مي‌شده است. اگر رودكي در سپيده دم ادب فارسي شعر نمي‌ساخت و سرود مي‌انداخت ما با اين همه دلارايي‌، شگرفي و شگفتي كه سخن پارسي است امروز روياروي نبوديم. هر كس رودكي را بزرگ بدارد ايران را و فرهنگ ايران را گرامي داشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:40  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

 

Doctor Kazzazi

دکتر میرجلال الدین کزازی گفت: یکی از نازش های بزرگ ما ایرانیان این است که نخستین سروده ای که در جهان پدید آمده است ایرانی است و این سروده کهن نیز آیینی است.

به گزارش خبرنگار مهر در بوشهر، دکتر میر جلال الدین کزازی نویسنده، پژوهشگر و استاد زبان و ادبیات فارسی شامگاه دیشب در حاشیه جشنواره سراسری مشاعره رضوی افزود: این سروده کهن مربوط به زرتشت و خدای او اهورا مزدا است و این مهم بیانگر این است که پیشینه ادب آیینی به روزگاران بسیار کهن باز می رسد.

این استاد زبان و ادبیات فارسی گفت: اگر نگاهی فراخ و فراگیر به ادب فارسی بیفکنیم می توان گفت که شاید کمتر سروده ای را بتوان یافت که سرشت و ساختار آیینی نداشته باشد.

وی افزود: ادب آیینی در ایران، ادبی ویژه نیست و تنها نمی توان به آن سروده هایی که در پیکره و ساختار بیرونی کارکردی آیینی دارند شعر آیینی گفت و شعر رضوی نیز از همین گونه است.

کزازی اضافه کرد: ادب فارسی آنچنان گونه گونی و رنگارنگی یافته است که در درازنای روزگاران به زبانی ویژه رسیده است که من او را گونه ادبی می نام و سخنور آیینی هنگامی که غزل می سراید آن گونه ویژه را بکار می برد.

وی بیان کرد: مشاعره از واژه شعر گرفته شده و به معنی با یکدیگر شعر گفتن است که در پارسی هم بیتی یا بیتا بیت نیز نامیده می شود.

این نویسنده و پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی اظهار داشت: تنها در ایران است که مشاعره و این بازی فرهنگی و ادبی پدید آمده است و در هیچ فرهنگ دیگری نمونه ای از آن یافت نشده است.

وی گفت: این بازی فرهنگی نشان می دهد که شعر تا دل و جان ایرانیان و از درازنای تاریخ ایران و کهن ترین روزگاران تا امروز شعر، هنر برتر و چیره و فراگیر سخنوری و یا شاعری بوده است و  هنوز هم در چندی و شمار، شاعران ایرانی بسیار بیش از هنرمندان هستند.

کزازی افزود: به راستی هیچ مردمی درجهان نمی توان یافت که تا به این پایه به هنر سخن دل بسته باشند و شعر همراه با خون در رگ های ایرانیان روان است.

وی گفت: در این روزگار خوشبختانه به آن می اندیشیم که به فرهنگ ناب بومی خود بازگردیم و خود را از چنبر چیرگی فرهنگ رسانه ای که فرهنگ بیگانه است برهانیم.

استاد زبان و ادبیات فارسی عنوان کرد: یکی از شگردها و شیوه ها در رهایی از این فرهنگ نازشگر بیگانه آن است که به آیین ها و بازی های بومی ایران بازگردیم و یکی از زیباترین و فرهنگی ترین سرگرمی های بومی مشاعره است و این جشنواره که این مهم را در برنامه خود گنجانیده است به کاری بس فرخنده دست یازدیده است.

وی گفت: این جشنواره می تواند بهانه ای بهینه و انگیزه ای ارزنده شود که جوانان ایرانی بیش از پیش به گنجینه گران سنگ ادب پارسی بازگردند و دیوان های شعر فارسی را بخوانند تا در این سرگرمی فرهنگی کامیار و بخت یار بشوند.

وی گفت: مشاعره باعث شده تا سروده های ویژه در دیوان ها در گونه ها و پیکره های مختلف توسط شاعران سروده شود که تبحر افراد چیره دست را افزایش دهد.

کزازی افزود: مشاعره هر چند می تواند رها باشد و هر بیتی از هر قلمرویی خوانده شود، می توان دامنه آن را تنگ ترنیز کرد که درجشنواره مشاعره رضوی نیز چنین شده است و به آداب رضوی که بخشی از ادب آیینی است محدود شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:53  توسط سعید دولتی  | 

Ostad Kazzazi

ميرجلال‌الدين كزازي گفت: تاريخ‌ نگاران باخترينه بر اين باورند كه افلاطون پايه‌هاي جهان‌شناسي خويش را از فرهنگ ايراني و جهان فروهري ايرانيان ستانده بوده است. به گزارش فارس،مراسم نمايش و بررسي فيلم مستند "هفت رخ فرخ ايران" ساخته فرزين رضاييان با حضور ميرجلال‌الدين كزازي، فرزين رضاييان، مهديه الهي‌قمشه‌اي و جمعي از علاقه‌مندان به فرهنگ ايران‌زمين در فرهنگسراي رسانه برگزار شد.
ميرجلال‌الدين كزازي در اين مراسم بيان داشت: در تهران پرآشوب و دودآلود رفتن از جايي ‌به ‌جايي ديگر خود كاري شگفت و گونه‌اي ماجراجويي است. كسي كه به پاس فرهنگ ايران اين رنج را برتافته و به اين‌جا آمده بايد او را ستود و به وي فرخ‌باد گفت. وي ادامه داد: ايران ما سرزمين فرهنگ است، من بي‌هيچ پروايي مي‌گويم كه باورم آن است كه ايران فرهنگي‌ترين سرزمين جهان است. بسياري از بنيادها و نهادهاي فرهنگي، انديشه‌اي، آييني و هنري از ايران زمين به سرزمين‌هاي ديگر راه برده است. فرهنگ ايراني گران‌مايه‌ترين گنجينه‌اي است كه ما ايرانيان در دست داريم.
اين پژوهشگر ادبيات كهن در ادامه صحبتش تصريح كرد: من در سخن ديگر كه در جايي ديگر رانده ‌آمد گفتم كه دو بنياد كه همه مردمان در پيشرفت و آبادني نيازمند آن هستند يكي فرهنگ است كه پديده‌اي فراگير است و ديگري هوش است كه ويژگي فردي است. ما ايرانيان هم در فرهنگ و هم در هوش از برترين‌هاي جهانيم. هوش ايراني به درستي مايه شگفتي بوده است هرجا زمينه براي به كردار آمدن يافته. فرهنگ ايراني نيز همچنان مي‌درخشد.
خالق «در درياي دري» اظهار داشت: ما شناخت فرهنگ ايراني را به گونه‌اي گسترده در گرو كساني هستيم كه خود ايراني نبودند، اما آن‌چنان فرهنگ ايران را شيفته‌اند كه زندگي خود را در شناساندن آن كردند. فرزانه نام‌بردار يوناني فيثاغورث مي‌گفت برترين آيين‌ها آيين مغان است. همين فيثاغورث هنگامي كه به ايران‌زمين آمده بود سربه فرزانه ايراني زرتاس سپرد. فيثاغورث ديري نزد او راز آموخت.
اين استاد دانشگاه در ادامه صحبتش اظهار داشت: افلاطون فرزانه ديگر بزرگ و نامدار يونان بر زرتشت رخشور والاي ايران سخت باور داشت. تاريخ‌نگاران باخترينه بر اين باورند كه افلاطون پايه‌هاي جهان‌شناسي خويش را از فرهنگ ايراني و جهان فروهري ايرانيان ستانده بوده است.
كزازي ادامه داد: اندكي اين سوتر ما با آيين‌هايي برمي‌خوريم كه در ايران پديد آمدند و اندك‌اندك در سراسر جهان گسترش يافته است. ايران ما همواره سرزمين مينو و معنا بوده است. من تنها دو آيين را ياد مي‌كنم كه تا دورجاي جهان روايي يافته است. يكي آيين مهر است كه در ايران اشكاني پديد آمد. تمام آيين‌هاي ترساگونه برگرفته از آيين مهر است. ترسايان روز يكشنبه را روز مهر يا خورشيد مي‌نامند و شاهديم كه در زبان انگليسي اين روز sunday و در زبان آلماني هم zuntag ناميده مي‌شود كه به معناي روز خورشيد است. خالق كتاب «ترجماني و ترزباني» افزود: دومين، آيين ماني است پيمبر نگارگر. آيين ماني هرچند در ايران ناكام و نافرجام ماند و با ستيز موبدان زرتشتي كه هيچ آييني ديگر را برنمي‌تافتند روبرو شد اما در سرزمين‌هاي ديگر سخت گسترده شد. نخست در چين و سپس تا دورجاي اروپا راه برد. هنوز در چين تنها پرستش‌گاه مانيكي پاي‌برجا است.
وي ادامه داد: آيين ماني در فرانسه راه برد اما هنگامي كه كشيش‌هاي كور‌دل كليسا پيروان ديگر آيين‌ها را به كومه آتش مي‌نهادند و زنده مي‌سوختند آيين ماني برافتاد، اما هنوز به گونه‌اي در ميانه اروپاييان روان است. در ايران پس از اسلام هم همچنان فرهنگ ايراني است كه يكه‌تاز است. آن‌چه نوزايي اروپاييان ناميده مي‌شود برگرفته از درخشش فرهنگ ايراني است. اگر آيين اسلام به ايران نمي‌‌آمد چيزي به نام فرهنگ اسلامي پديدار نمي‌شد. آيين اسلام در ايران گونه‌اي نوزايي فرهنگي را پايه ريزي كرد و اين فرهنگ درخشان كه خاستگاه آن ايران‌زمين است زمينه را براي نوزايي در باخترزمين فراهم آورد. به گزارش فارس پس از صحبت‌هاي ميرجلال‌الدين كزازي فيلم «هفت رخ فرخ ايران» به نمايش در آمد.
فرزين رضاييان سازنده فيلم هفت رخ فرخ ايران نيز در اين مراسم اظهار داشت: جايي شنيدم كه مي‌گفتند تاريخ را ديگر فاتحين نمي‌نويسند بلكه فيلم‌سازان هستند كه تاريخ را رقم مي‌زنند. فيلم‌هايي مانند ۳۰۰ و اسكندر و به‌طور كلي تأثيري كه يك تكه تصوير مي‌گذارد خيلي زياد است.
وي ادامه داد: كار اين كتاب و فيلم حدود ۱۴ سال پيش آغاز شد و مطمئناً در مقابل فيلم ۳۰۰ توليد نشده است. اين فيلم در بيش از ۳۰ نقطه آمريكا نمايش داده شد و استقبال خوبي از آن به عمل آمد و در حال حاضر با يكي از شبكه‌ها در حال مذاكره هستيم كه اين برنامه به صورت سراسري پخش شود. اين مستندساز تصريح كرد: در يكي از جلساتي در دانشگاه آمريكا برگزار شد عده‌اي همزمان با نمايش اين فيلم گريه مي‌كردند، در جايي ديگر كسي پيشنهاد داد كه شما يك نمونه از اين را براي جرج بوش بفرستيد تا جورج بوش بفهمد كه ايرانيان كه هستند. يك خانم آمريكايي گفت كه من آرزو داشتم كه اگر دوباره متولد مي‌شدم ايراني باشم.
در آخر اين برنامه هم از ميرجلال‌الدين كزازي و فرزين رضاييان تجليل به عمل آمد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:11  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  |