تبليغاتX
دوستداران دکتر کزازی(شهریار زبان پارسی )

به نام آنکه وجودم ز وجودش به وجود آمده است
kazzazi 5

میرجلال الدین کزازی - فردوسی شناس و پژوهشگر ادبی - درباره این مقاله که قرار است امسال در مقر یونسکو - در پاریس - ارائه کند به خبرنگار مهر گفت: امسال از سوی یونسکو سال جهانی زبانها نامیده شده است. از سویی دیگر در این سال بزرگداشت رودکی نیز برگزار می شود و به همین روی مقاله خود را با توجه به دو این شاعر بزرگ تهیه کردم.
وی افزود: در این جستار پیشینیه پارسی دری را آورده و آشکار داشته ام که زبان پارسی یا دری دو نام است برای یک زبان و در میانه این دو هیچ جدایی و دوگانگی نیست. در آن از "رودکی" یاد کرده ام که در زبان دری یا پارسی، نخستین سخنور بزرگ و نامور ایرانی است که به شیوایی و استواری شاهکارهایی را پدید آورده است.
کزازی تصریح کرد: رودکی بزرگترین این سخنوران است که می توان گفت شالوده های ادب پارسی را ریخته است. از همین رو زیست نامه نویسان، او را در میان سخنوران ایرانی با آدم در میان پیغمبران سنجیده و او را "آدم الشعرا" نامیده اند.
وی ادامه داد: من این جستار را در مقر یونسکو در پاریس و در جشنی که برای بزرگداشت رودکی برگزار خواهد شد برمی خوانم اما هنوز زمان دقیق سفر مشخص نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:48  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

 

kazzazi

حماسه به اسطوره وابسته است و روزگار اسطوره به پايان رسيده و در عصري كه اسطوره‌اي وجود ندارد، اثري حماسي نمي‌توان پديد آورد.

دكتر ميرجلا ل الدين كزازي در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان مطلب بالا افزود: از نگاهي بسيار كلان، همه تلاشهاي فرهنگي و انديشه يي آدمي را در سه روزگار مي توان گنجاند؛ روزگار اسطوره، فلسفه و دانش كه حماسه وابسته به روزگار اسطوره است و هنگامي كه بينش و دانش براسطوره چيره است، روندهاي ذهني و انديشه آدمي را سامان مي دهد حماسه پديد مي آيد؛ اما درروزگار ما كه روزگار دانش است حماسه راستي ، نمي تواند رخ بدهد.

مترجم ايلياد و اوديسه هومر افزود: حماسه سرايي در سرزمين ما بعد از قرن ۵ اگر نويسنده اي يا سخنوري مي كوشد داستاني يا شعري حماسي بنويسد يا بسرايد، تنها پيكره وساختار حماسه را چنان ادبي به كار مي گيرد. به سخن ديگر، روزگار پديد آمدن قهرمانان بزرگ حماسي به پايان رسيده است.

وي ساختار يك اثرحماسي را ناسازها بيان كرد و گفت: براي پديد آمدن حماسه ناچار هماوردي ستيزه گر بايد در ميان باشد. اين ستيز ناسازها از رويارويي خدايان آغاز مي شود و مي رسد به ستيز پهلوانان بزرگ يا خدايان يا نيروهاي گيتي و پس از آن به ستيز دو دودمان مي انجامد و در فرجام، دو پهلوان به همديگر مي رسند و درگير مي شوند و با همديگر مي جنگند و اينجاست كه حماسه پديد مي آيد كه اين حماسه دروني يا حماسه صوفيانه است.

نويسنده روزهاي كاتالونيا، قرنهاي ۴ و ۵ را پايان حماسه سرايي خواند و گفت: شاهنامه خيزش حماسه سرايي و فردوسي پايه گذار در اين نوع از ادب فارسي بود كه بعد از آن سخنوران ديگر همچون نظامي در سرودن اسكندرنامه يا خواجوي كرماني در سام نامه به سرودن اثر حماسي مبادرت كردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:21  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

kazzazi 025

جلال‌الدين كزازي معتقد است: دبيره (خط) پارسي دبيره‌اي است كه با كم‌ترين نشانه‌ها، آواهاي زباني را آشكار مي‌دارد و بدين‌سان به‌آساني به دبيره‌اي سازگار براي فن‌آوري نو دگرگون مي‌تواند شود.

اين استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اشاره به اين‌كه اگر نگارش به الفباي لاتين در رسانه‌ها روايي يابد و روزگاري آسيبي به خط پارسي بزند، بايد براي آن چاره انديشيد، گفت: زبان پارسي زباني است بسيار پيشرفته و پويا و از اين روي زباني درون‌گرايانه و تحليلي شده است و در سنجش با زبان‌هاي اروپايي كه ريخت‌شناختي و درون‌گرايانه هستند، دبيره‌ي پارسي هم به همان‌سان دبيره‌اي درون‌گرايانه و تحليلي است و هر گزندي به دبيره‌ي پارسي برسد، به همان اندازه زيان‌بار مي‌تواند بود كه به زبان پارسي.

او با بيان اين‌كه اگر روزگاري دبيره‌ي پارسي را از دست بدهيم، پيوند ما با پيشينه‌ي فرهنگي و ادبي و زباني‌مان گسيخته و به گونه‌اي سرگرداني و بي‌ريشگي دچار خواهيم آمد، گفت: اين نكته گاهي گفته مي‌شود كه خط پارسي خطي نارسا و ناتوان است و به آن شيوه گاهي كساني بر آن انگشت مي‌نهند، كه از ديد من پذيرفتني نيست؛ براي اين‌كه خط ‌هاي ديگر هم مانند خط لاتين با نارسايي‌ها و تنگناهايي روبه‌رو است.

كزازي با بيان اين‌كه روا نيست كه از واژه‌هاي بيگانه در زبان فارسي بهره ببريم؛ مگر هنگامي كه ناچار باشيم، متذكر شد: بي‌گمان واژه‌هاي بيگانه يا به سخن باريك‌تر، وام‌واژه‌ها به زبان پارسي گزند مي‌رساند؛ براي اين‌كه ما با واژه‌هاي بيگانه نمي‌توانيم آن رفتارها را انجام دهيم كه با زبان پارسي انجام مي‌گيرد. اين واژه‌ها در آن ساختارها و كاربردهاي ويژه‌ي زبان پارسي نمي‌گنجد.

اين پژوهشگر و مترجم در ادامه افزود: شما وقتي واژه‌اي بيگانه را به‌كار برديد، از اين روي ناچار هستيد واژه‌هاي هم‌خانواده‌ي آن را به‌كار ببريد، و بدين سان گروه‌هاي بيگانه‌ي واژگاني در زبان پديد مي‌آيد.

كزازي با تأكيد بر اين‌كه زبان پارسي يكي از كارآمدترين سامانه‌ها و دستگاه‌هاي واژه‌سازي را داراست، عنوان كرد: ما به‌آساني مي‌توانيم نيازهاي نوواژگاني خويش را در اين زبان برآوريم و از اين روي نيازي نيست كه از واژگان بيگانه بهره ببريم و زبان پارسي را به آن‌ها بيالاييم.

او در ادامه خاطرنشان كرد: اگر ما بخواهيم، حتی مي‌توانيم براي تلفن، تلويزيون، راديو و تلگراف، واژه‌ي زيباي پارسي بيابيم و من بر آن نيستم كه اگر واژگاني در زبان كاربرد يافتند، و ديري از كاربردشان گذشت، ما نمي‌توانيم آن واژه‌ها را دگرگون كنيم و واژه‌هاي زيباي پارسي به‌جاي آن‌ها بنشانيم.

اين نويسنده با اشاره به اين‌كه فرهنگستان زبان و ادب فارسي تا آن‌جا كه در توان و امكان داشته است، كوشيده كه كار خود را به‌درستي انجام دهد، اظهار داشت: در واژه‌سازي نياز بسيار گسترده‌تر از آن است كه بتوان به تلاش‌هاي فرهنگستان بسنده كرد.

او با بيان اين‌كه من با اين دم‌سازم كه هركس توان و پسند و امكان واژه‌سازي را دارد، مي‌تواند واژه‌هايي پديد آورد، اضافه كرد: كم‌ترين نيكويي اين كار اين است كه گزينه‌هاي بيش‌تري در دسترس مي‌نهد، تا سرانجام بتوان بهترين و رساترين واژه‌ها را در آن برگزيد و به فراخي به‌كار گرفت.

كزازي در ادامه متذكر شد: نبايد آن‌چنان نگران آن باشيم كه واژه‌هايي كه پيش‌نهاده مي‌شود، بي‌درنگ كاربرد گسترده يابد. كاربرد واژه‌هاي پيشن‌نهاده نياز به گذشت زمان دارد، و از ديگرسوي اگر آن واژه‌ي پيشنهادي در زبان گفتاري مردم به‌كار گرفته نشود، واژه‌اي است گزيده، كه هر زمان نياز بود، مي‌توان از آن بهره گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:3  توسط سعید دولتی  | 

 

این سروده زیبا را استاد در آستانه بهار ۸۷ در تهران سرودند.

kazzazi

یار کرمانشهی! درودت باد

ای همه فّرهی! درودت باد

در بهار  بهینه  خرم

ای بهین! از بهی درودت باد

شاه هر جشن جشن نوروز است

زین شکوه شهی درودت باد

سوز سرماست چون ((جهی )) جانکاه

جسته از این جهی درودت باد

راه بگشا به خرگه خورشید

ز آن بت خرگهی درودت باد

خه خه و به به آید از هر سوی

خرّم از خه خهی درودت باد

گویدت در بهار دستانزن

مرغک چهچی درودت باد

با دلارام   مهرخ   دلجوی

خوشدل از رخ مهی درودت باد

پرتو افشان   بگویدت   آنک

مه به سرو سهی درودت باد

جام جان را ز  باده   شادی

پر نهی یا  تهی درودت باد

گشت کرمانشهان بهشت آیین

ای بهشتت رهی !  درودت باد

بانگی آید ز خان کرمانشاه :

شهر روشن رهی درودت باد

بیستونت ز راز های سپهر

خوش دهد آگهی درودت باد

هم پراو پر آب برف آگین

زند آوا : زهی  درودت باد

سال هشتاد و هفت سال مهمان

ای مهین  ! از مهی درودت باد

روز و سال و بهار نو فرّخ

بادت و ده دهی درودت باد

همه گاه و هماره و هر روز

گهگهی بیگهی درودت باد

نو رهانی ست از من این چامه

با چنین نو رهی درودت باد

باتو (زروان) سرودگویان گفت :

یار کرمانشهی !  درودت باد

                                       میر جلال الدین کزازی (زروان)

                                                           تهران در آستانه بهار ۸۷

                                                                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:56  توسط امیر نجفی  | 

این سروده زیبا را استاد پرنیان در دانشگاه ایلام در ۶ آذر ۸۶ برای استاد گرانمایه جناب دکتر کزازی به پاس خوش آمد گویی سرودند. امید که خوانندگان گرامی را پسندیده و دلپذیر آید.

kazzazi

                                                    " شهریار پارسی گوی "

نوربخش جسم و جان پارسی خوش آمدی                           در دریای زبان پارسی خوش آمدی

شهریار سرزمین   پارسی گویان   نغز                                در حماسه دیده بان پارسی خوش آمدی

رهنمای راستی ها رهگشای راستین                               ای فروغ آسمان پارسی خوش آمدی

قافله سالار خیل ژرف کاوان   ادب                                      ای امیر کاروان پارسی خوش آمدی

 ای کلامت سنبل پیوند آب و آینه                                        نقش بند خوش بیان پارسی خوش آمدی

شرح شیرین نماد و مازهای رازگو                                      مازهای رازدان پارسی خوش آمدی

در وجودت دانش و بینش نمایان گشته است                  چشمه سار تشنگان پارسی خوش آمدی

نخلبند کارگاه شعر و عشق و عاطفه                                 تار و پود  پرنیان پارسی خوش آمدی

خیر مقدم به استاد فرزانه دکتر میر جلال الیدین کزازی    (( پرنیان ۶ آذر ۱۳۸۶ ))

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:1  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

 به مناسبت ارجداشت فردوسی پاکزاد و نامه ورجاوندش به سراغ دکتر میر جلال الدین کزازی رفتیم و گفت و گویی با ایشان داشتیم.  امید است خوانندگان گرانمایه را پسندیده و دلپذیر آید.

kazzazi & ebrahimifard

۱- دلایل شباهت اساطیر با یکدیگر ( برای نمونه شباهت بین رویین تن بودن اسفندیار- بالدر - آشیل ) در چیست؟

اگر من بخواهم پاسخی بسنده به این پرسش بدهم سخن به درازا خواهد کشید. اما کوتاهترین پاسخ شاید این است که پیوند هایی از این گونه را دربیان سامانه های فرهنگی گوناگون جهان به ۲ خواستگاه می توان برگردانید. یکی خواستگاه پسینی است آنچنان که که من می نامم. دیگر خواستگاه پیشینی. خواست من از خواستگاه پسینی این است که این پیوند ها در روزگاران تاریخی در پی داد و ستد های فرهنگی پیدا شده است. هر چند که همچنان بر آنم کارکرد این خواستگاه در همانندی های اسطوره ای اندک است. اما خواستگاه پیشینی که پیچیده تر و راز الود تر از خواستگاه پسینی هم هست. همان است که آن را ناخود آگاهی جهانی یا جمعی می نامیم . به سخن دیگر آدمیان از هر نژاد و تیره و جغرافیاییکه باشند و هر تاریخ و فرهنگی داشته باشند در ژرفاهای نهاد و ناخود آگاهی خویش به همانندی هایی می رسند. به سخن دیگر آن آزمونها و دریافت های بسیار ژرف که انسان آنها را آزموده است و دریافته است. گذشته از ویژگی های جدا ساز در میانه ی آدمیان می تواند خواستگاه پاره ای از نماد ها و بنیاد های اسطوره ای باشد که با یکدیگر همانندند. رویین تنی پهلوانان نمادین از همین گونه می تواند بود. زیرا بر می گردد به یکی از ژرف ترین و پایدار ترین آرزوهای آدمی که پرهیز از گزند و آسیب و مرگ است و رسیدن به جاودانگی. پهلوان رویین تن این آرزو را به شیوه ای نمادین به نمود می آورد. اما هر پهلوانی از این دست آسیب جایی دارد که مایه مرگ زود هنگام او می شود. آن آسیب جای باز می گردد به آزمون آدمی در پیوند با جاودانگی که نا امیدی است. به هر روی از دید من همانندی در میانه اسطوره ها را می توان بدین ۲ خواستگاه باز گردانید.

۲- تفاوت اسطوره های ایرانی و یونانی در چیست و کدام برترند؟

اگر من بر آنم که شاهنامه برترین نامه پهلوانی نه تنها در ادب ایران بلکه در ادب جهان است. از سر شیفتگی به شاهنامه یا ایران زمین نیست. باور من این است که اگر ما دانشورانه شاهنامه را با ایلیاد و ادیسه که باز خوانده به هومر است یا با انه اید که سروده ویر ژیل بسنجیم بی هیچ پیش داوری- خشک اندیشی - یک سو نگری سرانجام خواهیم پذیرفت که هیچ کدام از آن سه نامه پهلوانی نه در چندی - نه در چونی با شاهنامه برابر و هم تراز نمی توانند بود. چون زمان نیست به فراخی به این زمینه ها بپردازم تنها نمونه ای می آورم که در سنجش این رزم نامه ها با یکدیگر که بر پایه چندی است. سه نامه پهلوانی در ادب اروپایی به یکی از رخدادهای اسطوره ای یونان استوار شده است که نبرد ترووا است. این نبرد در ایلیاد باز نموده آمده است. ادیسه و انه اید دنباله ای بر ایلیاد شمرده می شود. سر گذشت دو پهلوانند یکی یونانی و دیگری رومی. هنگامیکه پس از فرو گرفتن ترووا و به آتش کشیدن این شهربزرگ و زیبا می خواهند به سرزمین خود باز گردند. ادیسه داستان < اوس > یا < اولیس > است که به آبخوست یا جزیره ی ایتاک باز می گردد. انه اید داستان انه است. شازاده ای ترووایی که از اتش و خون جان به در می برد و در پی رسیدن به سرزمین نوید داده ی لتیوم که همان روم ایتالیا باشد خشکی ها و دریاها را در می نوردد. اما شاهنامه نامه ی فرهنگ و منش ایران است. سرگذشت ایران از نخستین مرد ایرانی کیومرث تا فرو پاشی جهان شاهی ساسانی در آن سروده و باز نموده شده است.

۳- آیا می توان در شاهنامه رگه هایی از عرفان را یافت؟

من هم چنان اگر بخواهم پاسخی فراگیر به پرسش شما بدهم می توانم گفت که آنچه در دیگر شاهکار های ادب پارسی به فراخی آورده شده است از آن میان متن های نهان گرایانه و صوفیانه به شیوه ای گوهرین فشرده از آن پیش در شاهنامه نهفته است. به سخن دیگر آن شاهکارها گزارش و گسترشی از آن مایه ها و گوهره هایی هستند که در شاهنامه می توانیم بیابیم. شاهنامه متنی نهان گرایانه و صوفیانه نیست. اما آنچنان که گفته آمد خواستگاه باور ها و اندیشه ها و بنیاد های نهان گرایی و درویشی شمرده می تواند شد. من هم چنان به یک نمونه بسنده می کنم. آنچه نهان گرایان و راز آشنایان ۷ شهر عشق یا ۷ وادی طریقت می نامند بازتابی از هفت خوان پهلوان آیینی است که تا از آنها نگذرد نمی تواند بر خویشتن چیرگی بیابد از آلایشها زدوده بشود. به همین شیوه ما می توانیم آغاز و سر رشته ی اندیشه ها و آموزه ها و آزمون های عرفانی و درویشی را به گونه ای در شاهنامه بجوییم.

۴- پس حکیم توس ( فردوسی ) عرفان را می شناسد؟

نمی توانم پاسخی بی چند و چون به این پرسش بدهم. چون آنچه در شاهنامه آمده است به ناچار دانسته و شناخته ی فردوسی نیست. فردوسی داستان ایران را در پیوسته است اما داستان ایران را او پدید نیاورده است. آن ژرفا و آن مایه و آن گران سنگی که ما در نهان و نهاد شاهنامه می بینیم دستاورد هزاران سال زیستن و بودن و اندیشیدن و آزمودن ایرانیان است در درازنای زندگانی آنان. اما این سخن بدان معنا نیست که فردوسی فرزانه ای اندیشمند نمی تواند بود. اندیشه ها و آموزه ها را در شاهنامه باید به ۲ گونه بخش کنیم : یکی آنهاست که باز می گردد به داستان ایران به شیوه ای نمادین و نهادین و بنیادین در شاهنامه آورده شده است. استاد با بسیاری از این آموزه ها و اندیشه ها آشنایی نداشته است. بخشدیگر اندیشه ها و آموزه های فردوسی است چونان سخنور که گاهی در میانه های داستان که باز می گوید آنها را با خواننده در میان می نهد. این آموزه ها و اندیشه ها هم نشان از آزمودگی و پختگی و سختگی و مایه وری دارد.

۵- جایگاه نظام اجتماعی در شاهنامه کجاست؟

سامانه ی فرمانروایی در شاهنامه یگانه و یکسان نیست که ما آن را در یکی از روزگاران تاریخی باز گردانیم . شاهنامه چون نامه ی فرهنگ و منش ایران است. از دید چگونگی فرمانرانی شیوه ها و سامانه های گوناگون را آشکار می دارد. هم شیوه ی فرمانروایی ایران در روزگار ساسانی را در آن می توانیم دید هم شیوه های دیگر را که در روزگاران کهن تر در ایران زمین روایی داشته است. برای نمونه : ما شیوه ی فرمانروایی مردم سالارانه رادر شاهنامه می بینیم که شیوه ای بوده است که در زاولستان به کار گرفته می شده است. من چون در کتابهای خود به این زمینه ها به فراخی پرداخته ام آنچه درباره ی ۲ خواستگاه اسطوره گفته شد یا شیوه ی فرمانروایی بیش از این در این زمینه ها سخن نمی گویم خواننده گرایان می تواند دیدگاههای مرا در این باره در آن کتابها گسترده بیابد و بخواند.

۶- چنانچه شایسته و بایسته است شاهنامه ی فردوسی برای مردم شناخته شده نیست برای شناسایی این اثر گران سنگ چه باید کرد؟

این ناشناختگی و فرو نهادگی تنها به شاهنامه باز نمی گردد. شما در دیگر شاهکار های ادب پارسی هم اگر از این دید بررسید خواهید دید که پاره ای از ایرانیان امروز با آنها بیگانه اند. این پدیده ی نا به هنجار و آسیب شناختی از دید من بر میگردد به آنچه من آن را روزگار گذار می نامم. جوانان ایرانی روزگار گذار را سپری می کنند. ویژگی روزگار گذار آسیمگی و سرگردانی و بی پایگی است. شما هنگامی که جامه ای کهن را از تن بیرون می آورید تا جامه ای نو را بر تن کنید خواه ناخواه چندی برهنه خواهید ماند. روزگار گذار روزگار برهنگی است. اما این روزگار چون روزگار گذار است خواهد گذشت پایدار نمی تواند ماند. زیرا آن کس هم نمی تواند همواره برهنه بماند. این جامه ی نو را خواه نا خواه بر تن خواهد کرد. آن جامه ی با این که جامه ی نو است برای نخستین بار آن پوشنده آن را بر تن می کند. اما جامه ای است که برای او دوخته شده است برازنده ی اوست. یا آنچنان که پدرانمان می گفتند: بر بالای او چست می آید نه تنگ است نه گشاد و گرنه جامه نیست به کار نمی آید. پس آینده ی سنجیده- به آیین - درست آینده ای ست که در همان هنگام که آینده است. به سخن دیگر نو آیین است. ویژگی هایی در آن هست که آن را از گذشته جدا می دارد. بر بنیاد گذشته پدید آمده است. آینده هنگامی آینده است که بر گذشته استوار شده باشد. در نو بودن دنباله گذشته شمرده بشود. زیرا اگر به آن نگاره شاعرانه بازگردیم پوشنده دگرگون نشده است آنچه دگرگون می شود جامه است. یا اگر پوشنده دگرگون می شود دگرگونی در او دگرگونی ساختاری و بنیادی نیست. چیستی پوشنده را از میان نمی برد. خوب در پاره ای از ویژگی ها آن پوشنده اندکی دگرگون شده است. بالای او خم زده است. پس جامه ای که در آن هنگام بر تن می کند شاید اندکی کوتاه تر از آن جامه ای که در روزگار برنایی بر تن می کرد اما به هر روی آن جامه را بر پایه ی پوشنده ی آن می شناسیم. می گوییم : این جامه ی بهرام است. این جامه ی بهروز است. این جامه ی ناهید است. این جامه ی میتراست. یا آنچه دگرگون نشده است بهرام و بهروز و ناهید و میتراست. اما جامه می تواند دگرگون بشود. پس آینده ای براستی آینده است که دنباله ی گذشته باشد. بدین معنا که نهفته های گذشته در آن آشکار می شود. آنچه در گذشته در توان مانده بوده است ( یعنی بالقوه ) در آینده به کردار در آید. ( یعنی بالفعل ) بشود. وگرنه از تهی گی - از هیچ آینده ای پدید نمی تواند آمد. درختی گشن بیخ - بسیار شاخ باید باشد تا جوانه ای از آن بروید. این است که این نا به هنجاری ها - این پدیده های آسیب شناختی اجتماعی از دید من بسیار فراخ بنگریم باز می گردد به روزگار گذار. من برآنم که این روز گار- گرم فرجام یافتن است. نشانه های پایان را در جامعه ی ایرانی- به ویژه نزد جوانان ایران زمین می بینیم. یک نمونه ی برجسته آنکه من فراوان از آن یاد می کنم این شور و شرار و تب و تاب شگرف و بی مانند است که در روزهای فردوسی در ایران زمین دیده می شود. شما در هیچ روزی دیگر در گاهنامه و سالشمار ایران این مایه- هنگامه ی هنگفت فرهنگی و اجتماعی را نمی بینید. این نشانه ی آن است که که جوان ایرانی از آن آسیمگی و سرگشتگی اندک اندک می گسلد. می خواهد خود را بشناسد. به خویشتن بازگردد بدین پرسش بنیادین پاسخ بدهد که کیست؟ این بدان معناست که می خواهد آن جامه ی نو را که بر پایه ی پیشینه و تاریخ و فرهنگ و منش بومی و ایرانی دوخته شده است تا تن او را ببرازد - بر بالای او چست بیاید- برای خویش بدروزد و فراهم بیاورد.

در پایان از شما سپاسگزاریم - اگر سخنی هست بفرمایید.

من هم سپاسگزارم. همین سامانه ی آگاهی رسانی یا هر چه خود می نامیدش که شما پدید آوردید خود نشانه ایست از پایان روزگار گذار.

 kazzazi 011

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:24  توسط امیر نجفی  | 

 

kazzazi 019

دکتر میر جلال الدین کزازی معتقد است: نمایشگاه های کتابی که در ایران برگزار می شود بیشتر بازار بزرگ کتاب است.

دکتر میرجلال الدین کزازی، پژوهشگر و استاد بازنشسته دانشگاه علامه طباطبايي به خبرنگار شبستان گفت: نه جایگاه پیشینی که نمایشگاه کتاب در آن برگزار می شد و نه جایگاه فعلی، هیچ کدام، آنچنان که می سزد شایسته برگزاری نمایشگاه کتاب نیست.

وی افزود: این جایگاه ها برای برگزاری نمایشگاه کتاب طراحی و ساخته نشده است.

کزازی در ادامه با اشاره به طرح شهرداری تهران برای ساخت باغ کتاب، ابراز امیدواری کرد که ساخت چنین مکانی برای برگزاری نمایشگاه کتاب شایسته ارج کتاب و ایرانیان باشد.

وی ضمن مقایسه نمایشگاه های بزرگ دنیا چون فرانکفورت و ... با نمايشگاه كتاب تهران یادآور شد: نمایشگاه هاي بزرگ دنیا برای اینکه به راستی نمایشگاه کتاب باشند ساخته شده اند و پیش بینی های بایسته انجام گرفته است و شما هر غرفه یا هر کتابی را که بخواهید می یابید و همچنین جایی بسنده وجود دارد که گفتگویی برگزار شود.

نویسنده مجموعه نه جلدی "نامه باستان" در ادامه نمایشگاه های کتاب در سطح ایران را بازار بزرگ کتاب توصیف کرد و گفت: این بازار سودمندی های خود را دارد اما این سود با زمان و هزینه هایی که به کار گرفته می شود سازگار و هماهنگ نیست.

کزازی با بیان اینکه نمایشگاه کتاب باید جایی برای شناساندن و بردن کتاب به دامان ذهنی مردمان باشد افزود: فروش کتاب هم در کنار معرفی کتاب به جامعه یکی از خواسته هاست ولی در نمایشگاه برترین خواسته و آرمان خرید و فروش کتاب شده است. اگر آرمان این باشد شما چنین بازاری را در هر جایی می توانید برگزار کنید.

وی همچنین با انتقاد از مدت زمان برگزاری نمایشگاه کتاب، تصریح کرد: نمایشگاه کتاب باید همیشگی باشد نه ده روز در سال تا خریداران کتاب دل آسوده باشند که هر کتابی بخواهند خواهد یافت نه اینکه به ده ها کتاب فروش سربزند.

استاد بازنشسته دانشگاه علامه در پاسخ به این پرسش که سرای اهل قلم با برگزاری نشست به اهداف اصلی خود می رسند گفت: پیداست که به اهداف خود نمی رسد سخنرانی های دست بالا و نشست های فرهنگی به پایان می رسد و علاقه مندان شرکت می کنند سخنرانی ها را می شنوند و می روند بدون آنکه به هدف اصلی خود برسند.

به گفته کزازی برگزاری نشست ها باید آگاهانه، سودمند و سنجیده باشد و به یاری آنها بتوان کتاب را از وانهادگی رهاند و فرهنگ پیوند و آشنایی با کتابخوانی را اندک اندک به کمک آنها گستراند.

وی در ادامه تاکید کرد: هر نمایشگاه باید پیوندی تنگ و ساختاری با نمایشگاه پیشین و پسین داشته باشد نه آنکه با تلاش یگانه و گسسته برگزار شود.

این پژوهشگر ادبی درباره ادعای افزایش آمار انتشار کتب ادبی نسبت به سال گذشته گفت: آنچه من در این حوزه می بینیم آزمون سال های پیشین است ولی پدیده ای که در چاپ کتاب در این سالیان پیدا شده است پدیده کتاب سازی است.

کزازی در ادامه آنچه را که پدیده کتاب سازی در سال های اخیر خواند زیانبار و آسیب شناسانه توصیف کرد و یادآور شد: با اندکی دگرگونی در متن ادبی کتابی انگاشته می شود کاری فرهنگی و دانشورانه انجام می شود اما به راستی چنین نیست و هنگامی که کتابی را می خوانیم می بینیم چندان با کتاب های دیگر تفاوتی ندارد.

به گفته نویسنده نامه باستان، پدیده کتاب سازی جز اینکه نیروها و هزینه ها را هرز بدهد سودی ندارد.

وی در ادامه مصداق بارز این پدیده را در حوزه چاپ کتاب های درسی خواند و تصریح کرد: کتاب های کمک درسی که پاسخ پرسش های کتاب های درسی در آن آمده، نه تنها سودآور نیستند بلکه زیانبار هم هستند چرا که دانش آموزان را از پویه و تلاش ذهنی بازمی دارد.

كزازي در پایان تاکید کرد: اگر از چاپ کتاب های این چنینی کاسته شود و بر چاپ کتاب های راستین افزوده شود آن زمان نویدی برای افراد کتاب دوست خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:49  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

ferdosi & kazzazi

جلال‌الدین کزازی: شاهنامه را با رسانه‌های نو بشناسانیم

میرجلال‌الدین کزازی گفت: فردوسی با شاهنامه پایه‌های چیستی و هستی و نهادین فارسیان را در ایران نو می‌ریزد.

این استاد دانشگاه در خراسان، با بیان این مطلب افزود: فردوسی مانند دیگر سخنوران ایران نیست و با هیچ سخنور شاهکار ادبی در ایران و جهان قابل سنجش و برابری نیست.

او در ادامه یادآور شد: فردوسی با سرودن شاهنامه روزگار نوی در فرهنگ و منش ایرانیان پدید آورد؛ در واقع شاهنامه فرهنگ‌ساز و منش‌پرداز و روزگارآفرین است.

کزازی با اشاره به این‌که فردوسی سخنوری ملی است، گفت: فردوسی از آن رو که سخنوری ملی است و اسطورهای ایرانی را سروده، در میان ایرانیان بیش‌تر شناخته شده است. با این همه شاهنامه او به زبان‌های دیگر جهان نیز ترجمه شده است.

این نویسنده و پژوهشگر با بیان این‌که فردوسی با سرودن شاهنامه کاری بزرگ و شگرف کرده است، گفت: کار بزرگ و شگرف فردوسی این است که گذشته و پیشینه نیاکان ایرانیان را اکنونی و روزآمد کرده است.

او افزود: اگر فردوسی در یکی از بزمگاه‌های تاریخ و فرهنگ سر بر نمی‌آورد و شاهنامه را نمی‌سرود، شاید ما ایرانیان فارسی سخن نمی‌گفتیم و ایرانی نمی‌بودیم و نمی‌ماندیم.

وی اضافه کرد: اگر فردوسی نمی‌بود، گسلی میان گذشته و اکنون ایران پیدا می‌شد و مانند بسیاری دیگر از مردمان که بخت آن را نداشتند فردوسی خود را بیابند، گذشته را می‌بایست در دیرین‌کده‌ها و کتاب‌ها می‌دیدیم.

کزازی بر استفاده از ابزارها و امکانات نو و امروزی برای حفظ میراث معنوی در عصر معاصر تاکید کرد و گفت: برای این‌که یادگارهای گذشتگان را پاس بداریم و میراث‌ معنوی را در دامن ذهن ایرانی بیافکنیم و در جهان بشناسانیم، به ناچار باید از ابزارها و امکانات نو بهره ببریم.

او افزود: ابزارها و رفتارهای گذشته پاسخ‌گوی نیاز امروز نیست و نمی‌توان صرف هنرهایی چون داستان‌گویی،‌ نقالی و پرده‌خوانی، شاهنامه را به ایرانیان و جهانیان شناساند، و لازم است از رسانه‌های نو چون نمایش‌، فیلم و پویانمایی برای کودکان و نوجوانان ‌بهره بگیریم.

 

 ferdosi - toos

این استاد دانشگاه با بیان این‌که با آوازه‌افکنی و ترجمه شاهنامه و دیگر شاهکارهای ادبی به زبان‌های دیگر می‌توانیم بیگانگان را با این شاهکارهای ادبی و فرهنگ ایرانی پیوند بدهیم، گفت: فرهنگ و ادب کم‌تر از دیگر زمینه‌ها در جامعه ایرانی ارج نهاده می‌شود و همین سستی و کاستی انگیزه‌ای شده است که ایرانیان بدان سان که شایسته فرهنگ و ادب ایرانی است، با آن آشنا نشوند و زیان‌ها و پیامدهای گوناگون داشته باشند، که در جامعه ایران و جامعه جهانی نمود پیدا می‌کند.

کزازی همچنین گفت: نشناساندن تاریخ و فرهنگ ایرانی عامل پاره‌ای از نابسامانی‌های بین جوانان و گرایش آن‌ها به فرهنگ‌های پوشالی بیگانه است. همچنین کم‌توجهی به این میراث معنوی، عرصه را برای فریبکاران فراهم می‌کند، تا بزرگان ادب ایران را بربایند و از نام آن‌ها برای شناسانیدن جهانی خود سود بجویند.

او بزرگداشت فرهنگ و ادب ایران را بهانه‌ای برای آشنایی بیش‌تر با آن عنوان کرد و گفت: تجلیل از این میراث معنوی کم‌ترین و نخستین کاری است که می‌توان در شناختن و شناسانیدن این چهره‌ها انجام داد.

كزازی افزود: این تجلیل‌ها و بزرگداشت‌ها زمانی سودمند است که در خود پایان نگیرد و راهی برای پژوهش‌های فرهنگی و ادبی و اجتماعی باشد؛ به گونه‌ای که جنبشی را پدید آورد.

از میان شاعران پارسی گوی ، فردوسی بیشترین تاثیر را بر ادبیات نمایشی ایران داشته است

بهروز غریب پور به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی با اعلام این مطلب به خبرنگار ما گفت: از ۱۰۰سال پیش تا به امروز ۱۵۰نمایشنامه براساس داستان های مختلف شاهنامه روی صحنه تئاتر ایران رفته و در تاجیکستان و دیگر کشورهای آسیای مرکزی هم آثاری در این زمینه اجرا شده اند.

این کارگردان تئاتر در ادامه افزود: فردوسی قرنهاست که مورد توجه نمایشگران انفرادی (نقالان) ایران زمین قرار گرفته و از همه شاعران بیشتر مورد توجه اهل نمایش بوده است.

کارگردان اپرای عروسکی رستم و سهراب تاکید کرد: با این وجود معتقدم که فردوسی به عنوان یک نمایشنامه نویس بزرگ مورد توجه قرار نگرفته و هنوز کشف نشده است.

وی با اشاره به عدم موفقیت بیشتر آثار نمایشی که براساس داستان های شاهنامه ساخته شده اند، خاطرنشان کرد: تجربیات گذشته اهالی نمایش از آن جهت زیاد موفق نبوده که در آنها موسیقی اشعار شاهنامه مورد استفاده قرار نگرفته است. در واقع هرگاه موسیقی و نظم را از اثر فردوسی حذف کنیم ، دچار مشکل می شویم.

غریب پور ضمن آن که «اپرا» را قالب مناسب برای ارائه داستان های شاهنامه دانست ، گفت: داستان های فردوسی اساسا برای «اپرا» نوشته شده اند و با اندکی دخل و تصرف در آنها می توان حداقل ۱۸اثر را در این قالب نمایشی نوشت و اجرا کرد.

ferdosi

وی با اشاره به جهانی بودن آموزه های فردوسی افزود: حکیم توس جهان و خلقت را می شناسد و داستان های او آکنده از «تم »هایی همچون مرگ ، عشق ، پیروزی ، شکست ، خیانت و حسادت است. با توجه به شناخت فردوسی از تصویر و توجه او به راز آفرینش ، اگر داستان های شاهنامه در قالب اپرا ریخته شود، مخاطبان جهانی خواهد یافت.

قطب الدین صادقی ، دیگر کارگردان تئاتر که تجربه به روی صحنه بردن ۵اثر نمایشی براساس داستان های شاهنامه را دارد، در ارتباط با وجوه نمایشی اثر فردوسی گفت: موقعیت ها، شخصیت ها و مضامین داستان های حماسی شاهنامه قابلیت ارائه به شکل درام را دارند و می توانند به آثاری تراژیک تبدیل شوند.

کارگردان نمایش هفت خوان رستم با اشاره به کم توجهی هنر نمایش معاصر ایران به منظومه حماسی فردوسی تصریح کرد: در این زمینه مسوولان بسترسازی نکرده و امکانات لازم را برای تولید آثار نمایشی مناسب فراهم نکرده اند. کار بر روی داستان های بزرگ شاهنامه ، نیاز به وقت کافی ، گروه حرفه ای ، اعتبار کافی و امکانات صحنه ای مناسب دارد که متاسفانه در شرایط فعلی تئاتر ایران چندان در دسترس نیست.

وی دلیل ضعف کارهای نمایشی مبتنی بر داستان های شاهنامه را نهفته در عدم شناخت عمیق این اثر دانست و افزود: کسانی که فرهنگ ایران زمین را به خوبی نشناخته اند، نمی توانند به درستی داستان های فردوسی را در قالب درام به روی صحنه بیاورند.

سیاوش تهمورث ، بازیگر و کارگردان عرصه تئاتر هم با مرور اقتباس های نمایشی از شاهنامه گفت : اگر منصفانه به کارنامه هنر نمایش در این زمینه نگاه کنیم ، در واقع هیچ کاری نکرده ایم و این اثر گرانبها را به فراموشی سپرده ایم.

وی با اشاره به تجربه های چند سال گذشته هنرهای نمایشی ایران افزود: بسیاری از این کارها چندان مناسب و درخور نام و شان فردوسی نبوده و در نهایت به اثری ضدارزش تبدیل شده اند.

این کارگردان تئاتر خاطرنشان کرد: ما باید به طور اصولی با این اثر ارزشمند زبان و ادبیات فارسی روبه رو شویم نه این که با رجوع به آن ، به دنبال کسب نام و شهرت برای خودمان باشیم که در این صورت تنها به فرهنگ این مرز و بوم صدمه خواهیم زد.

تهمورث در پایان آفت آثار نمایشی اقتباسی از شاهنامه را اسیر شدن در بند ظواهر داستان های فردوسی دانست و تاکید کرد: ما متاسفانه با هنر داستان سرایی این شاعر بزرگ به صورت سطحی برخورد کرده و مضامین عمیق آن را کشف نمی کنیم.

نتیجه چنین برخوردی آن می شود که کار ما در راستای هویت و اعتقادات ملی ما نبوده و به ضد ارزش تبدیل می شود.

 

۲۵ اردیبهشت روز گرامیداشت فردوسی و شاهنامه ورجاوندش فرخنده باد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط احمد ابراهیمی فرد شربیانی [مديريت وبلاگ]  | 

 

دكتر مير جلال الدين كزازی در مورد عدد سيزده و روز سيزده بدر نظری دارد كه شنيدنی است. او می‌گويد: يك ديدگاه فرهنگی است كه ما می‌توانيم با كند و كاو در باور شناسی و نماد شناسی كهن ايرانی ، ريشه‌ها و خاستگاه‌ها‌ی بی شگونی ۱۳ را به در كشيم و بررسيم. در اين باور شناسی پاره‌ای از شمار (اعداد) ارزش نمادين داشته است.
 

عدد يك (= ۱) در باورشناسی باستانی ايران نشانه‌ی راز آلود خداوند است. عدد دو (= ۲) ارزش آيينی دارد: آسمان و زمين ، نرينه و مادينه و... دو بدين سان ساختار و سرشت آفرينش را برما روشن می‌دارد. كاربردهای نمادين عدد سه (= ۳) اين است كه اين شمار به گونه‌ای راز آلود ، آفرينش و پديده‌ی هستی را نشان می‌دهد. در باورهای ايران از زادگان سه گانه و يا مواليد ثلاث سخن به ميان رفته ، زادگان سه گانه كانی و يا جاندار است. عدد چهار (=۴) ، چهار گوهر را نشان می‌دهد. در پنج (= ۵) می‌توانيم از پنج حس سخن بگوييم. در شش (= ۶) به شيوه‌ی نمادين جهان آشكار می‌شود و ما معتقديم پديده‌های گِتی شش سويه هستند. اما هفت (= ۷) در ميان يكان از كارآ يی و ارزش و باور شناختی افزونتری برخوردار است. عدد هشت (= ۸) با بهشت در پيوند است. عدد ُنه (= ۹) باز شماری است كه در فرهنگ ايرانی ارزش آيينی ويژه‌ای دارد و از شمار سپند (مقدس ، پاك) است. عدد دوازده (۱۲) در نماد شناسی نشانه‌ی كمال است. دوازده در گروه خودش ارزش بسيار دارد. ما هفت اختر و دوازده برج را داريم. هفت در عدد دوازده گردان است پس اگر دوازده را نشانه‌ی كما ل بدانيم ، اين عدد خجسته ترين خواهد بود، زيرا آرمان آفرينش رسيدن به سر آمدگی و كمال است. پس اگر به شمار سيزده (= ۱۳) رسيديد ، اين همه از ميان خواهد رفت و زمانی كه به چهارده می‌رسيم ، دوباره گجستگی روی می‌دهد. ايرانيان از دير زمان روز ۱۳ را از خانه بيرون می‌رفتند كه بی شگونی اين روز را از خود دور بدارند. شايد يكی از دلايلی كه عدد ۱۳ نزد ايرانيان نحس است و مردم برای فرار از اين نحسی ، روز سيزده بدر را در دامان طبيعت به سر می‌برند ، ترويج فرهنگ بد شگونی آن توسط مردم از گذشته تا حا ل است".
 

دكتر كزازی در مورد كسانی كه سخت به نحوست اين روز اعتقاد دارند و از آن زيان می‌بينند ، می‌گويد: " اين زيان در گجستگی عدد ۱۳ نيست ، بلكه در باوری است كه آنها به اين گجستگی دارند. باور به گجستگی آن نيروهای درونی و بيرونی با ور را با او همسو و همگرا و كانونی می‌كند و نيروها اثری بر پيرامون می‌گذارد ".

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:50  توسط سعید دولتی  | 

متن پیش رو مکتوب شده سخنرانی دکتر میر جلال الدین کزازی استاد زبان وادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی  با عنوان حماسه و عرفان است که روز چهارشنبه ۱۴ شهریور  ۸۶در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.
 
 
kazzazi 014
 
 
شادمانم كه اين بخت و بهره  بر من افتاده است كه در اين بزمِ به آئين و دلپذير فرهنگي و ادبي اندكي با شما درباره مولانا سخن بگويم. اين مجالس و بزم هاي فرهنگي به نظر من از كلاس هاي درس سودمندتر، كارسازتر و اثرگزارتر مي تواند بود. زيرا در اين بزم هاي ادبي آزاد، با كساني روبرو هستيم كه آگاهانه به خواست دل خود در آن بزم، دمساز شده اند. هيچ خار خاري و انگيزه اي جز بيشتر آموختن و دانستن و شناختن ندارند.
نه برای نمره و ميانگين و دانشنامه آمده اند و نه براي اينكه بر سي گانه شان (حقوق ماهيانه شان) اندكي افزوده شود. شما به پاس دل خود به اين بزم آمده ايد. همين براي من به تنهايي بسيار انگيزنده و شورآفرين است. پاره اي از شما به شيوه اي پيگير و پايدار در بزم هاي مولانا همواره همباز بوده ايد. امروز نيز كه به بخشي از زنجيره گفتار رسيده ايم، مي خواهيم رويي ديگر را در پيوند با مولانا بشناسيم، هچنان در كاريد.
سخن امروز ما درباره فردوسي و مولاناست. در دو كمانه بگويم كه يكي از بخت هاي بزرگ و بي مانند من كه همواره اورمزد دادار را به پاس آن سپاس مي گذارم اين است كه نزد ايرانيان نام من با نام بلند و فره مند فردوسي بزرگ و نامي و شاهنامه پيوند گرفته است. هم از اين روست كه من اينجايم كه اندكي در زمينه پيوند مثنوي با شاهنامه يا از ديدي فراختر، عرفان و حماسه با شما سخن بگويم.
شايد در نخستين نگاه چندان پيوندي در ميانه درويشي و پهلواني نيابيم. بينگاريم كه اين دو يكسره از يكديگر جدايند. پهلوان مرد بازوست. جنگاور است و با تن در پيوند.
اما درويش، مردي است كه تن را خوار مي داند و فرو مي نهد. حتي آن را بزرگترين دشمن خويش مي شناسد. از تن، برخلاف پهلوان كه زنده و تناور است، مي پرهيزد و مي گريزد.
پس چگونه مي توانيم گفت كه درويشي را با پهلواني پيوندي است؟
به هر روي آنچه در اين گفتار بدان خواهيم پرداخت این است که درويشی و پهلواني يا عرفان و حماسه در كجا به يكديگر باز مي رسند و با هم پيوند مي گيرند.
براي روشن داشت اين نكته ناچار مي بايد نگاهي به چيستي حماسه بيفكنيم. مي بايد بر خود روشن بداريم كه سرشت و ساختار حماسه چيست كه آن را در آموزه ها، ورزه ها، فرهنگ و جهان بيني درويشي باز مي یابیم؟
حماسه، زاده اسطوره است. فرزندي است كه مام اسطوره او را مي زايد، مي پرورد و مي بالاند. به سخن ديگر، كار و سازها و ويژگي هاي بنيادين در اسطوره و حماسه يكسان است.
به دليل ضيق وقت نمي خواهم به اين ويژگي ها و كار و سازها بپردازم. اما آنچه بايسته گفتار امروز ماست اين است كه يكي از نهادها و بنيادهايی که اسطوره آن را مي پرورد، درمي گسترد و زمينه آفرينش فرهنگي نو را فراهم مي آورد؛ فرهنگ حماسي است.
آن بن مايه و ويژگي همان است كه من آن را ستيز ناسازها مي نامم. شما هر پديده و رخداد حماسي را بكاويد و بررسيد؛ در ژرفاي آن به ستيز ناسازها خواهید رسيد. هرجا چنين ستيزي در كار است، زمينه براي آفرينشي حماسي آماده خواهد بود.
اما اين ستيز، ساختاري پيچيده دارد. تنها در ستيزه گي نمي ماند. ناسازانِ ستيزنده در جهان بسيارند. اما همه آنها نمي توانند خواستگاه حماسه باشند. هنگامي ستيزِ ناسازها به پديده اي حماسي دگرگون مي تواند شد كه ويژگي ديگری بر آن ستيزه گي افزوده شود. آن ويژگي ديگر، "آميزه گي" است.
هنگامي كه ما با پديده اي دو سويه، ناسازوارانه يا آن چنان كه فرنگيان مي گويند پارادوكسيكال روبرو هستيم چه در آن ستيزه گي با آميزه گي در آميخته است با پديده اي روبرو خواهيم بود كه مي تواند خواستگاه حماسه باشد. آن ناسازان در همان هنگام كه با هم مي ستيزند به ناچار بي آنكه خود بخواهند با هم در مي آميزند.بهتر بگوئيم آميزندگاني اند ستيزنده يا ستيزندگاني اند آميزنده.
به دو روي سكه اي مي مانند. هر سكه به ناچار دو روي دارد. هيچ سكه اي را نمي شناسيد كه يك رويه باشد. چيستي سكه در گرو دو رويگي آن است. اما دو روي سكه ناساز يكديگرند. يكي آري است يكي نه. يكي نرينه است، يكي مادينه. اگر بخواهيم واژگان نماد شناختي و باورشناسانه كهن را به كار بريم؛ اگر شير آمد آري است، نرينه است. اگر خط آمده نه است، مادينه است. این دو ظاهرا ناسازند. اما در دل اين ناسازي ناچارند با هم بسازند. چون اگر يكي نباشد ديگري هم نخواهد بود. يكي، علت وجودي ديگري است. اگر شير نباشد يا خط، سكه اي در كار نخواهد بود. پشت در پشت. گسست ناپذير.
ستيزه اي از اين دست سرشت و ساختاري حماسي دارد. اين گونه ستيز؛ ستيزي كه سوي ديگر آن پيوند و آميختگي است، سرشت گيتي را مي سازد. گيتي را در كاربرد و معناي نژاده و كهن واژه به كار مي برند. گيتي به معني جهان ديداري، پيكرينه، هستومند. جهان فرودين خاكي. در برابر مينو. مينو جهان نهان است. جهاني كه در توانش هاي حسي و دريافت گرانه ما نمي گنجد. جهان انديشه است.
هر آنچه كه به گيتي مي رسد، گيتيگ مي شود و خواه ناخواه ساختاري حماسي مي يابد.
گيتي پهنه حماسه است. مينو جهاني است يك لخت، يك نواخت، همگون، يكسره و يكسويه. آرامشي جاويد بر آن فرمان مي راند. چرا؟ چون ناسازي در آن نيست. ناهمگوني نه.
اما هنگامي كه مينو به گيتي مي رسد يا به سخني ديگر اسطوره به حماسه؛ تكاپو و كشاكش آغاز مي گيرد. مي توانيم گفت كه حماسه، اسطوره اي است كه گيتيگ شده است. اسطوره، حماسه اي است مينوي و آن سري.
هر پديده اي را كه در گيتي بينگاريد، ناسازي و هماوردي در برابر خویش دارد.
همين ناسازي است كه مايه جان و تكاپوست. آسمان، زمين، جان، تن، روز، شب، روشني، تيرگي، نرينگي، مادينگي، اگر بخواهم از جهان شاهنامه ياري بجويم: ايران، توران.
 
kazzai 01
 
ما در جهاني مي زييم كه سرشت و ساختاري دوگانه دارد. دوگانگي كه ناچار از يگانگي اند. دو پارگاني كه مي بايد يك پاره بشوند. هيچ كدام از اين دو نمي تواند به راه خود برود. هر كدام به ناچار ناساز خويش را كه به راستي جفت اوست مي جويد. جفتي در اينجا به معني ناسازي است.
هرگز دو سازگار نمي توانند با هم جفت باشند. جفتي هنگامي است كه دو ناساز با هم پيوند مي گيرند. هم از اين روست كه ما همسران را جفت مي خوانيم.
جفت از ديد زبان شناسي تاريخي با يوغ هم ريشه است. مي دانيد كه يوغ آن پاره چوبي است كه بر گردن ورزايان یا گاوان شخم مي نهند. براي آنكه آن دو در كنار هم بمانند، زمين را شيار بكشند. اگر به دلخواه با هم مي ماندند نيازي به يوغ نبود. جفتي هنگامي معني دارد كه آن دو كه با هم پيوند مي گيرند، ناسازان يكديگر باشند. در دو كمانه بگوييم، گاهي به خامي پنداشته مي شود كه آن جفت يعني زن و شوهر بايد با يكديگر هماهنگ باشند. پسندهاي يكسان داشته باشند. نگاهشان به زندگي همساز باشد. اگر چنين باشد جفتي در كار نيست. زن بايد در جفتي، زني خود را بيش از هر زمان پاس بدارد و بورزد، به نمود بياورد و مرد هم.
براي اينكه اين دو دوپاره ناساز گسسته از يكديگرند كه مي بايد سرانجام همديگر را بيابند.
اگر زن وا بدهد مانند مرد خود بشود يا مرد وا بدهد و خوي و منش زن خود را بستاند آن زندگاني به سامان نخواهد رسيد. آن زندگي كامگارانه است، با بخت ياري و همراه است كه زن و شوهر بتوانند با همه ناسازي به سازگاري برسند. زندگي زناشويي به راستي حماسه است. آسان نيست كسي كه تن در مي دهد به پيوند زناشويي.به كاري حماسي دست مي يازد، بايد آماده كشاكش و گيراگير باشد. اما اين گيراگير و كشاكش سازنده است. افرازنده و برازنده است. براي اينكه زن و مرد را مايه مي دهد و به كمال مي رساند. يچ كدام از اين دو به تنهايي نمي تواند به سرآمدگي و كمال برسد.
پس حماسه ستيز ناسازهاست. اين ستيز، نمودها و كاركردهاي گوناگون دارد. از نبرد ايزدان و خدايان در آسمان آغاز مي گيرد تا مي رسد به نبرد پهلواني زميني، با خدايان و ايزدان در پي آن به رويارويي و كشاكش در ميانه دو تبار و دودمان. بخش بيشترين شاهنامه را اين كشاكش ساخته است.
رويارويي ايران و توران. يا سرانجام رويارويي و كشاكش دو پهلوان با هم. اين خردترين و فروكاسته ترين نمود حماسه است. دو پهلوان با يكديگر مي جنگند. رستم و سهراب، رستم و اسفنديار. اما اگر از اين ديدي كه گفته شد، باريك، اين كشاكش ها را بنگريد در نهان و نهاد آنها به آن بنياد حماسه مي رسيد. ستيزندگان، آميزندگانند. اگر رستم با سهراب مي جنگد به راستي با خود، نبرد مي آزمايد. اگر رستم با اسفنديار مي جنگد با سويي ديگر از خود در كشاكش است. نبرد رستم و اسفنديار هماوردي پهلواني و پادشاهي است كه از يكديگر ناگذيرند. اگر پادشاه تاجدار است، پهلوان تاجبخش است. در اين نبرد نمادين، اين دو كه ناسازان يكديگرند و ناگذيران هم، در برابر همديگر مي ايستند.
هم از اين روست كه رستم با كشتن اسفنديار زمينه نابودي خود را فراهم مي آورد.
ناگذير بودم اين اندك را درباره سرشت و ساختار حماسه با شما بگويم تا بتوانيم پيوند حماسه را با عرفان يا پهلواني با درويشي را به شايستگي بررسيم و بشناسيم. گفتيم فروترين و خردترين مرزي كه حماسه بدان مي تواند رسيد در فرهنگ و ادب حماسي رويارويي دو پهلوان است. فروتر از آن پنداشتي نيست. اما نكته در آن است كه كار با آن رويارويي به فرجام نمي رسد. اين كشاكش، ستيز و هماوردي هم چنان مي پايد. امادر قلمروي ديگر كه قلمرو درويشي است.
 
حماسه صوفیانه
درويش، هماورد بروني را كه پهلوان با آن مي جنگيد به هماوردي دروني دگرگون مي سازد. درويش همان پهلوان حماسه است اما با خود در ستيز و آويز و نبرد و آورد است. دشمن او از جهان برون گسسته و به جهان درون درويش راه جسته است. درويش با من خويش مي جنگد. اگر به هر انگيزه اي در ميان آن دو پهلوان هماورد بينگاريم كه آشتي و آرامشي پديد مي توانست آمد، آن دو به گونه اي دست از نبرد باز مي داشتند.
درويش پهلواني است كه هرگز نمي تواند با هماورد خويش كه من اوست به آشتي و آرامش برسد. اگر او دمي اين كشاكش و ستيز خويشتن را فرو بگذارد از آن پس درويش نيست.
نبرد درويش با خويشتن، نبردي است كه تنها زماني به فرجام خواهد آمد كه هماورد يك سره از ميان برداشته شده باشد. نبرد مرگ و زندگي است. نبردي كه به هيچ روي گماني در آن به سازش و آشتي نمي رود.
تا من هست، درويش پهلوانانه ناچار از جنگيدن است. همه‌ آرمان درويشان و رهروان این راه این است كه بر خويشتن چيره بشوند. از چنبر چيرگي من و تن برهند.
من، سرانجام مي بايد در او رنگ ببازد، از ميان برود، آرمان درويش جز اين نيست. همه تلاش و خواست و پويه او از آنجاست كه مي خواهد به چنين آرمان و آماجي دست بيابد. رشكان از خويش، مرگان در دوست. همان است كه آن را فنا في الله مي نامند. فنا في الله، مرگ در زندگي، فرجام آن نبرد حماسي است.
هنگامي كه درويش به اين فرجام رسيد به خواست خود دست يافته است. آن زمان مي تواند با مرگ در خويش به زندگاني در دوست برسد. با رستن از چنگ تن به جان، جاودان و زنده بماند.
به بقاء بالله دست بيابد. آن ستيز ناسازها، ستيزي كه يكسره پيوند و آميزش نيز هست.
وارونه آن كه مي توان انگاشت در نبرد درويش با خويشتن، بيشترين نمود را دارد. اگر در پهنه حماسه به هر روي آن ناسازان ستيزنده ي آميزنده دوگانه اند در حماسه درويشي آن دوگانگي و دوتايي از ميانه برمي خيزد.
آن پهلوان بروني، هماوردي دروني مي شود. هم از اين روست كه ادب درويشي ما دنباله ادب پهلواني ماست. زباني كه سخنوران درويش كيش در باز نمود اين نبرد شور انگيز و تب آلوده اين حماسه نهان گرايانه به كار گرفته اند، همچنان زباني رزمي و پهلواني است. همان واژگان، همان شگردها و ترفندهاي ادبي. همان ساختارهاي زباني را كمابيش در حماسه هاي صوفيانه باز مي يابيم. يكي از آن ميان مثنوي مولاناست. در فرهنگ ايراني و ادب پارسي بي هيچ گمان بزرگترين، مايه ورترين، گرانسنگ ترين نامه نهان گرايي و دفتر درويشي است. كتابي ديگر كه اين حماسه پيوسته در آن نمودي برجسته دارد، کتاب پرآوازه عطار است. پير نيشابور.
داستان مرغان در منطق الطير. اين كتاب به راستي حماسه است. اما حماسه دروني و درويشي. ساختار حماسي منطق الطير درخشان تر از مثنوي است. زيرا به هر روي مثنوي كتابي است كه در زمينه هاي گوناگون سروده شده است اما منطق الطير كتابي يگانه و يكپارچه است. آنچه مرغان مي كنند در رسيدن به سيمرغ كه به راستي رسيدن به خويشتن است، حماسه است.
پهلوان هنگامي به راستي پهلوان است كه در بند خويشتن نباشد. پهلوان گره گشا و ياري گر مردمان است. نمي توان گفت او از حال ديگران ناآگاه است. چون اگر چنين باشد، به راستي پهلوان نيست. پهلوان در نام خويش است كه پهلوان مي ماند. بزرگترين خار خار پهلوان نام است. اگر نام پهلواني بشكند او همان دم فرو خواهد ريخت. مي توان گفت فرهنگ درويشي از ديد تاريخي پس از فرهنگ پهلواني پديد آمده است. در پي آن ادب درويشي نيز پس از ادب پهلواني آمد.
می توان گفت آموزه ها، رهنمودها و انديشه هاي فردوسي بيشتر در جهان امروز به كارمان مي آيد تا آموزه هاي مولانا. زيرا فردوسي در شاهنامه هم از آن ديد كه سخن ور انديشمند است و هم در ساختار فرهنگي و انديشه اي شاهنامه كه از آن فردوسي نيست، يادگار گذشتگان است، آموزه هايي دارد كه در اين روزگار بيشتر به كار ما مي آيد.
 آنچه مولانا مي گويد آزموني دروني و فردي است. چه بسيار ارزنده است. اما به كار ما مي آيد براي آنكه خود را چونان فرد بشناسيم، بپروريم و بسازيم. انديشه هاي كسي مثل مولانا را همگان نمي توانند ورزيد. زيرا كه شايستگي ها، توانش ها و زمينه هايي مي بايد باشد كه در همگان نيست. اما انديشه هاي فردوسي در شاهنامه اين سري و اجتماعي است.
ما براي اينكه جامعه و جهان خود را به شايستگي بسازيم، مي توانيم از شاهنامه بهره ببريم. اما اگر ما بخواهيم جهان و جامعه خود را بر پايه آموزه هاي مولانا بسازيم، هر دو را از دست خواهيم داد. براي اينكه مثنوي كتابي براي ويژه گان و برجستگان و شايستگان سروده شده است. يكي از آموزه هاي نخستين و بنيادين صوفيانه اين است كه ناشايستگان و نااهلان را نمي بايد به جهان درويشان راه داد. آن همه پروا و رازپوشي در اينكه مبادا رازها به دست نامردم، نااهل، ناشايست بيفتد. از اينجاست:
هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند
كمترين كيفر آنان كه راز نمي پوشند، همان است كه بر حلاج رسيد:
 گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت راز پوشيدن
كتابي مانند مثنوي كتاب نهان گرايي است. اما شاهنامه نه تنها كتابي ايراني است و به كار ما ايرانيان مي آيد كه كتابي جهاني است. اما نبايد فريفته پيكره شاهنامه شد. شاهنامه هرگز نامه نبرد نيست. درست است كه بيشينه شاهنامه را گزارش نبردهاي بزرگ مي سازد. اما آموزه هايي كه ما آشكارا از زبان فردوسي يا نهان در بافتار دروني شاهنامه از او مي ستانيم، پرهيز از جنگ است. آشتي و دوستي با ديگران است. در هيچ نبردي در شاهنامه، ايرانيان آغازگر و پيشگام نيستند. هميشه ديگران اند كه زمينه نبرد را فراهم مي آورند. از اينجاست كه شاهنامه از روز پديد آمدن در جان ايرانيان نشسته است. با شاهنامه زيسته اند و با آن سر بر بالين مرگ نهاده اند. اما مثنوي كتابي بوده است كه در خانقاه ها و در ميانه انجمن هاي بسته مي خوانده اند. براي اينكه از آموزه هاي آن بهره ببرند. وگرنه به پاس زيبايي و چيستي ادبي آن، همگان آن را مي خوانند.
به پاس شناخت بيشتر فردوسي و مولانا، شاهنامه و مثنوي مقايسه و بررسي هر دو لازم است. ساختار دروني و سرشت شاهنامه و مثنوي هر دو يكي است. يكي حماسه بيروني پهلواني است و يكي حماسه دروني و درويشي. گذشته از اين ما به همانندي هاي ديگر در ميان شاهنامه و مثنوي مي رسيم اما آن همانندي ها در هر ساختار ادبي ديگري يافت مي شود.
 
kazzazi 6ut5vd5
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:5  توسط سعید دولتی  |