می رسد از ره بهار گل نشان:

گل نشان و گل کشان و گلفشان.

سبز در سبز است و سرخا سرخ نیز:

رنگ ریز و رنگ بیز و رنگ خیز.

ورد در ورد است و گل در گل، نگر

پرنیان باغ و راغ و دشت و در.

از سمن، دشت و دمن، باغ و چمن

شاد و شاداب است، همچون جان من.

سوسن این سو، سنبل آن سو، ورد نیز

می زند بانگت که: ((هان! ای مرد! خیز؛

در بهاران، سبزه زاران خوشتر است؛

های و هو، در بزم یاران خوشتر است.

ره ز کاشانه سوی هامون گشای؛

از رگ اندوه، شادان، خون گشای.

خون نو بین، در رگ گیتی، روان؛

نا توان پیر، آنک نوجوان!

سوی باغ آی و هزار آوا شنو؛

از فغان مرغ زار آوا شنو.

باغ و گلشن بین، ز دستان، پرخروش؛

از چه در خانه غمین مانی، خموش؟

در چمن، هر سو چمان، چون جو بپوی؛

در دمن، هر سو دمان، چون گل بروی.

با هزاران، همسرایان، خوان سرود؛

باغ و گل را آفرین گوی و درود.

در چمن چم، چامه زن، دستان گشای؛

در ز شادی بر رخ مستان گشای.

چانه زن؛ از دلفریبی، چامه زن؛

چامه زن؛ از ناشکیبی، جامه کن.

از چمانه، چامه زن، جامی ستان؛

وز چغانه، چانه زن، کامی ستان.

سرو را دلجوی بین، در پای جوی؛

زیر آن آرام گیر و جای جوی.

دست یاری گیر و در دامان کشت،

خوش بیارام و بگوی: آنک بهشت!

سرو بالایی، به رخ رخشان چو پرو؛

پرو دیداری، به بالا رشک سرو.

گلرخی، سوسن بنا گوشی که ورد

پژمرد، از رشک رویش روی زرد.

در بهارت، یار باید در کنار؛

در کنارت یار باید ، در بهار.

میر جلال الدین کزازی 22/12/1389